
و تو
آن جویباری که می خزد
از تنگنای شب
آوازه خوان و زلال
آنگاه که ماه را مدهوش تر از هر شب ِ دیگر
تنگ در آغوش می کشد.
و من
آن ماه ام
در آغوش ِ تو
که می درخشد
انعکاسم در آسمان ِ شب.
ولمس ِ عریانی تو
همچون لمس ِ تن ِ رقصنده ی ِ گندمزار است
در پیچش ِ باد.
و مبادا که روزی
تو جاری نباشی
چرا که شب اش
من در آغوش ِ خاک
تا همیشه
از درخشش باز خواهم ماند.
و تو خوب می دانی
که شب های
بدون ِ ماه
یعنی چه!
و من بدون تو
نه شبحی می شوم
و نه سایه ای سرگردان
بدون تو، من
هیچ می شوم و پوچ.
پایانی می شوم
بدون آغاز،
سرد و خاموش.

_____________________________________________________
- اینجا شهر بودن و هرگز نبودن هاست. شهر خیابان های یک چهره ی همیشه غریب.
شهر آشناترین خیابان های هرگز طی نشده. شهر دلتنگی های پر هیاهو و شادی های خاموش!!
- بزار این جوری بگم .... یه عمر یه جا زندگی می کنی .... بعد خیلی بی مقدمه و یهویی تصمیم می گیری بری یه جای خیلی دور .... یه جای خیلی غریب .... بماند که اینجایی که یه عمر زندگی کردی هم غریب بودی!
انگار نه انگار .... خیلی چیزا عوض شده اما باز چه چیزایی هست که اونی نیست که می خواستی! همه چی یه جوریه .... دلت خیِِِِِِِِِِِِــــــــــــــــــــــــــــــــــلی تنگ می شه اما اصلا دلت نمی خواد که برگردی .... می فهمی؟!
- می گه: اینجا باید از سایه ی خودتم بترسی!!
میری قدم بزنی .... می بینی که سایه ات داره جلوتر از خودت راه میره !!
- چه قد حس ِ بدیه وقتی یه عالم حرف روی دلت تلنبار شده ولی نتونی چیزی بگی و بدتر از اون نتونی چیزی بنویسی ...

نظرات (73)
Ajab rozegare gharibist nazanin!
welcome to ghorbat !
ghoole
ارسال شده توسط ali | October 4, 2006 11:56 PM
ارسال شده در October 4, 2006 23:56
من از این همه غریبی خسته ام..
از این همه سکوت خسته ام
من از آدم هایی که با من نفس می کشن خسته ام
و حتی از نفس هایی که هر لحظه ممکن به شمارش بیفته..
روح من مدت هاست که مرده..
و من حتی از روح مرده ام هم خسته ام !
ارسال شده توسط !AAAtena | October 5, 2006 2:22 AM
ارسال شده در October 5, 2006 02:22
غريبي نكن ، غريبه نيستيم...حرفهاي هم را ميفهميم،غرور رنگارنگ پشت نگاهامان كه هر لحظه به نوعي متغير ميشود ميشناسيم.
غريبه نيستيم باهم...غريبي نكن..تنها شايد درگيريم...انسانهاي درگير و سردرگم و كلافه اي كه..
كه..
بگذريم.
ارسال شده توسط خط فاصله | October 5, 2006 6:11 AM
ارسال شده در October 5, 2006 06:11
و من ميدانم
كه شب هاي بدون ماه
يعني چه...
براي همين است..
كه مدتهاست خودم
در جلد ماه رفته ام..
ارسال شده توسط خط | October 5, 2006 6:14 AM
ارسال شده در October 5, 2006 06:14
Salam ..
Sepas Az HozoOretoOn ..
BedrooD ..!
ارسال شده توسط Saghi | October 5, 2006 5:21 PM
ارسال شده در October 5, 2006 17:21
baziha hame ja gharib hastan dige, karish nemishe kard. i
ارسال شده توسط mehdi | October 5, 2006 8:45 PM
ارسال شده در October 5, 2006 20:45
واقعا زیباست ... تبریک می گویم ... یاحق
ارسال شده توسط نقطه | October 6, 2006 1:34 AM
ارسال شده در October 6, 2006 01:34
سلام نازنين ..
مهربون !
به زودی آپديت ميکنم ..
ممنون که پيشم ميای و خوشحالم ميکنی ..
.
.
بدرود ..!
ارسال شده توسط Saghi | October 6, 2006 10:03 AM
ارسال شده در October 6, 2006 10:03
سلام دوست عزيز. در خانه ي قديمي دنبالت مي گشتم كه به اينجا رسيدم. آفلاين قدمي زدم در خانه ي جديدت و لذت بردم. اميد كه ناخوشي ها به پايان رسيده و خوشي ها ماندگار باشد برايت.
واميد به ديدارت
ارسال شده توسط نادو | October 6, 2006 7:12 PM
ارسال شده در October 6, 2006 19:12
be mardha tohin kardi ya be siib? midooni kheili khoobe ke adam delesh tang mishe shayadam nabashe amma inke adam delesh nakhaad bargarde ... nemidoonam valla shayad inham khoob bashe
ارسال شده توسط Alireza | October 6, 2006 8:20 PM
ارسال شده در October 6, 2006 20:20
weblog e gharibi eh,khoondanesh dar shorooe yek sobh,gharibtar
ارسال شده توسط sarah | October 7, 2006 7:22 AM
ارسال شده در October 7, 2006 07:22
غرور صورتی مرا باید شکست...
ارسال شده توسط غریبه | October 7, 2006 6:06 PM
ارسال شده در October 7, 2006 18:06
غرور صورتی مرا چه کسی میشکند؟
ارسال شده توسط غریبه | October 7, 2006 6:11 PM
ارسال شده در October 7, 2006 18:11
در من چیزی غلیان می کند و می جوشد و سر می رود که داغی اش بر جانم می افتد و بعد که رفته رفته سرد شد/ چیزی چون لخته خونهای چسبیده/ تهی چشمانم را پر نمی کند/ من چقدر افسوسم ...
ارسال شده توسط ر ا ی ع ت ب | October 7, 2006 8:53 PM
ارسال شده در October 7, 2006 20:53
سلام دوسته عزيز.حسي كه تو نوشتت بود خيلي عالي بود.متنه جالبي بود.در اين خيابانها دوستي و رفاقت مرده است...در اين خيابانها كو چه پس كوچه ها خنجرهاي خونين كه نماده نا رفيقي ا ست ميتوان يافت...باران شايد بشويد كثيفي را...اما خشكساليست.
ارسال شده توسط فرشته تاريكي | October 8, 2006 12:15 PM
ارسال شده در October 8, 2006 12:15
keshvare afsanei ro vel kardi belakhare???toam zadi biroon??barnagard...........................................................................
ارسال شده توسط psycho in da jail | October 9, 2006 6:30 AM
ارسال شده در October 9, 2006 06:30
che kasi ta'ame sib ra tajrobe karde ast ?!!! ...
ارسال شده توسط S!CK M!ND | October 9, 2006 9:22 PM
ارسال شده در October 9, 2006 21:22
نازنين !
معجزه ي پاييزي ام رخ داد ..!
باور كن .. .
به روزم .
ارسال شده توسط ساقي | October 10, 2006 12:42 AM
ارسال شده در October 10, 2006 00:42
منون که هنوز من رو لینک دارید .....
ارسال شده توسط mir | October 10, 2006 2:27 PM
ارسال شده در October 10, 2006 14:27
سلام نازنينم ..
ممنون از حضورت ..!
.
.
.
بدرود .. .
ارسال شده توسط ساقي | October 10, 2006 8:02 PM
ارسال شده در October 10, 2006 20:02
در به در تر از باد زيستم
در سرزميني كه گياهي در آن نمي روييد
اي تيز خرامان!
لنگي پاي من از ناهمواري راه شما بود...
من همانم كه به اينجا تعلق ندارم
من همانم كه به هيچ جا تعلق ندارم
مگر مي شود بي وطن بود؟
ارسال شده توسط Oracle | October 11, 2006 2:14 AM
ارسال شده در October 11, 2006 02:14
سلام .
سايت زيبائي دارين.. با مطالبي زيبا ...
ممنونم كه به من هم سر زدين . و باز هم ممنون كه منو در ليست دوستانتون قرار دادين .
موفق و پيروز باشين .
يا علي مدد.
ارسال شده توسط شاهين | October 11, 2006 10:17 PM
ارسال شده در October 11, 2006 22:17
بعضی وقتها اونقدر به آسمون نگاه میکنم ... که انعکاس ؛ مفهومشو از دست میده ... خیلی خوابم میاد ... شاید بتونی منم ببری اونور خیابون به عنوان یه آدمی که اونقدر به آسمون نگاه کرده که دیگه نور نمیزاره جایی رو ببینه .
ارسال شده توسط شاهين | October 12, 2006 8:38 PM
ارسال شده در October 12, 2006 20:38
خيلی چيزا عوض شده ... خيلی چيزا نبايد اونجوری که عوض شدن عوض ميشدن ... بايد يه جورای ديگه عوض ميشدن اما نشدن ........
ارسال شده توسط jeyran | October 13, 2006 12:16 AM
ارسال شده در October 13, 2006 00:16
سلام....
اگه از خودت لذت میبری یه سر به من بزن....
بیا ...
بیا.........
بیا...............
بیا لطفن................
ارسال شده توسط npa | October 13, 2006 10:00 AM
ارسال شده در October 13, 2006 10:00
سلام....
اگه از خودت لذت میبری یه سر به من بزن....
بیا ...
بیا.........
بیا...............
بیا لطفن................
ارسال شده توسط npa | October 13, 2006 10:00 AM
ارسال شده در October 13, 2006 10:00
سلام
خوشحالم میبینم به خونه ی جدیدی کوچ کردی.
به یک خونه بزرگتر و جای بیشتر برای دست نوشته هات.
راستش ماه تو جویبار راحت و آزاد تره.
آخه قدیما ماه تو چاه اسیر بود شبا
ارسال شده توسط رضا | October 16, 2006 2:10 AM
ارسال شده در October 16, 2006 02:10
به به! / نگفتی بلا که مایه دار شدی! (چشمک) / حیف نیست واقعا تو این دان.نت تو لینک دات.کام من نیست آیا؟! / نه خدایی حیف نیست؟! / یه لینک تپل بهت دادم...
ارسال شده توسط پسری با کفشهای کتانی | October 18, 2006 5:20 AM
ارسال شده در October 18, 2006 05:20
به به! / نگفتی بلا که مایه دار شدی! (چشمک) / حیف نیست واقعا تو این دان.نت تو لینک دات.کام من نیست آیا؟! / نه خدایی حیف نیست؟! / یه لینک تپل بهت دادم...
ارسال شده توسط پسری با کفشهای کتانی | October 18, 2006 5:21 AM
ارسال شده در October 18, 2006 05:21
اينجا فقط شهر شهر نامردي هاست ... همين ...
ارسال شده توسط دختر آبان | October 18, 2006 8:10 AM
ارسال شده در October 18, 2006 08:10
سلام.
ممنونم که به من سر زدی. مطالبت همیشه آدم رو به یک حال دیگه میبره. مثل همیشه.
شاد باشی دوست من.
ارسال شده توسط ایران آپادانـــا | October 18, 2006 10:17 AM
ارسال شده در October 18, 2006 10:17
اگه کار خودت باشه باید اعتراف کنم اکسپرسیو خیلی خاصی توی کارات موج می زنه ... همیشه داشته باشش ...
و البته ... غرور صورتی تنها چیزیه که می تونه برای یه انسان بمونه ...
ارسال شده توسط سقوط اکسپرسیونیسم | October 19, 2006 1:42 AM
ارسال شده در October 19, 2006 01:42
سلام دوست عزیز ببخشید اونقدر این فونت تون کوچیکه که من خودم نمی بینم چی دارم مینویسم اگه میشه فونت سیستمتون رو بزرگ تر کنید تا برای خوندم کمی راحت تر باشیم
با تشکر
علی رضا خسروی
ارسال شده توسط علی رضا خسروی | October 19, 2006 8:46 AM
ارسال شده در October 19, 2006 08:46
سلام دوست عزیز ببخشید اونقدر این فونت تون کوچیکه که من خودم نمی بینم چی دارم مینویسم اگه میشه فونت سیستمتون رو بزرگ تر کنید تا برای خوندم کمی راحت تر باشیم
با تشکر
علی رضا خسروی
ارسال شده توسط علی رضا خسروی | October 19, 2006 8:46 AM
ارسال شده در October 19, 2006 08:46
سلام دوست عزیز ببخشید اونقدر این فونت تون کوچیکه که من خودم نمی بینم چی دارم مینویسم اگه میشه فونت سیستمتون رو بزرگ تر کنید تا برای خوندم کمی راحت تر باشیم
با تشکر
علی رضا خسروی
ارسال شده توسط علی رضا خسروی | October 19, 2006 8:48 AM
ارسال شده در October 19, 2006 08:48
تجربه ی سیب اینجا جرم است .......می دانی؟
ارسال شده توسط تینا | October 19, 2006 7:31 PM
ارسال شده در October 19, 2006 19:31
تجربه ی سیب اینجا جرم است .......می دانی؟
ارسال شده توسط تینا | October 19, 2006 7:32 PM
ارسال شده در October 19, 2006 19:32
تجربه ی سیب اینجا جرم است .......می دانی؟
ارسال شده توسط تینا | October 19, 2006 7:32 PM
ارسال شده در October 19, 2006 19:32
تجربه ی سیب اینجا جرم است //// می دانی؟
ارسال شده توسط تینا | October 19, 2006 7:33 PM
ارسال شده در October 19, 2006 19:33
دوست نازنین!
خیلی وبلاگ خوبی دارید. خوشحالم از طریق کامنتی که برام گذاشته بودید به اینجا رسیدم. امروز در وبلاگگردی آدینه در وبلاگام در مورد شما نوشتم. سری بزنید!
ارسال شده توسط شبح | October 20, 2006 8:56 AM
ارسال شده در October 20, 2006 08:56
سر زدم به اميد آپديتي جديد.
و دوباره لذت بردم از شعر آغازينت...
ارسال شده توسط نادو | October 21, 2006 2:33 AM
ارسال شده در October 21, 2006 02:33
با دلي نه چندان آروم، نه چندان آشفته ، نه چندان سبك، برگشتم..
باشد كه باشم..
باشد كه..
ارسال شده توسط آشفتگي هاي يك دختر باراني | October 21, 2006 2:41 PM
ارسال شده در October 21, 2006 14:41
پایانی شديم
پر از آغاز
برخلاف آغازهاي هميشگي ،
سرد و خاموش
سلام..
ارسال شده توسط بارون | October 21, 2006 2:42 PM
ارسال شده در October 21, 2006 14:42
خوشحالم که شما رو پیدا کردم ... مرسی از شبح که شما رو معرفی کرد
ارسال شده توسط دختر کولی | October 21, 2006 11:24 PM
ارسال شده در October 21, 2006 23:24
دوست عزیزی منو به اینجا آورد و واقعاً خوشحالم که اینجا رو پیدا کردم. بااجازه لینک می دم که مرتب سر بزنم.
ارسال شده توسط محمود | October 22, 2006 3:57 AM
ارسال شده در October 22, 2006 03:57
"....!" سیب....آه.....
...
حبسم که تمام شد، سیب دیگری خواهم چید...
ارسال شده توسط دختری که برای دست نوشته هایش نام کوچکی پیدا نمی کرد | October 22, 2006 9:42 AM
ارسال شده در October 22, 2006 09:42
سلام! نصاویر زیبا بودند لذت بردم
ارسال شده توسط حسین شکر بیگی | October 23, 2006 4:29 PM
ارسال شده در October 23, 2006 16:29
hi. long time no see. where are you? take look to me
ارسال شده توسط alihammet | October 26, 2006 1:26 PM
ارسال شده در October 26, 2006 13:26
سلام...
وقتی با همه جا و با همه غریبه میشم...تنها امیدم میشه خودم که با خودم غریبه نیستم ...اما آیا اون لحظه که نمیتونم حتی واسه خودم بنویسم ابتدای غریبه شدن باخودم نیست...؟چه لحظه ی تلخیه...
ارسال شده توسط اسماء | October 27, 2006 10:41 AM
ارسال شده در October 27, 2006 10:41
شتر به راستی کجاست
ارسال شده توسط کاسه | October 29, 2006 10:26 AM
ارسال شده در October 29, 2006 10:26
تمام این حس بد که گفتی تو دل منه ....هیچ ...هیچ....روزگار غریبی است....
ارسال شده توسط گالیا | October 29, 2006 9:53 PM
ارسال شده در October 29, 2006 21:53
اودر لحظه لحظه ات جاری هست چون زلالی بودنش از سایه توست
ارسال شده توسط آشنای غریب | October 30, 2006 1:09 AM
ارسال شده در October 30, 2006 01:09
سلام.
خانه نو مبارک باشه.
تنها چیزی که جرات اظهار نظر به خودم میدم اینه که جملات تصویر اول را قبول ندارم.خصوصا دومیش را!
ارسال شده توسط ریفلاکس | October 30, 2006 7:43 PM
ارسال شده در October 30, 2006 19:43
خيلي خيلي پيچيده نوشتي اما خيلي با احساس وعميق بود
با اين آدمها هيچ كار نمي شه كرد
ارسال شده توسط mm2 | October 30, 2006 9:55 PM
ارسال شده در October 30, 2006 21:55
چقدر گذشته خيلي دور بود كه من آمده بودم!
و چقدر اينجا تغيير كرده قشنگتر شده با يه عالمه حرف تلمبارشده .. سلام خوشحال شدم كه به يادم بودي
و اومدي دوست خوبم. تصاوير وبلاگت در اندازه هاي بزرگ باعث شده كه با اين سرعت پايين اينترنت خيلي دير بالا بياد.
روزگارت خوش و بازهم ممنونم.
ارسال شده توسط soheila | November 3, 2006 12:52 PM
ارسال شده در November 3, 2006 12:52
نوشتم ...
از نو !
برايش .
تنها به اميد ِ آنکه ... .
.
.
.
و من آن ماهم در آغوش ِ تو !
عالي بود .. .
ارسال شده توسط ساقي | November 3, 2006 11:22 PM
ارسال شده در November 3, 2006 23:22
سلام نازنين من آپ كردم .... بياي خوشهال ميشم
ارسال شده توسط *دختر آبان* | November 4, 2006 11:59 AM
ارسال شده در November 4, 2006 11:59
اگر عشق را دیگر باور نمی کنم .گراحساس می کنم آسمان تاريک است.
شايد برای آن است که...
ارسال شده توسط دومان | November 5, 2006 10:07 AM
ارسال شده در November 5, 2006 10:07
میدونی..این حرفهایی که رو دل آدمه و هیچ گوش شنوایی نیست که تو بتونی از سنگینی اونها راحت بشی هی میمونه هی میمونه ..یه هو به خودت میای میبینی حرفات توی دلت شده یه کوه سنگی و تو رو هم در خودش غرق کرده ...اون میخوای فریاد بزنی ...اما دیگه صدات به گوش هیچ کی نمیرسه...امروز روز بدی بود برام...دلم میخواست داد بزنم ...دلم میخواست خودمو از دل این غار سنگی بیرون بکشم قبل از اینکه در این غار واسه همیشه بسته شه..اما نمیشد...همه ی گوشهایی که یه روی آماده بودن تا بشنون و من تشخیص داده بودم که اونا نمیفهمن رفته بودن...دیگه حتی اونا هم نبودن ...اگه شده واسه خود خودت هم حرف بزنی حرف بزن ..سکوت نکن ...نزار حرف زدن از یادت بره
ارسال شده توسط زندگی شاید همین باشد | November 6, 2006 10:25 AM
ارسال شده در November 6, 2006 10:25
سلام چرا پيش من نمياي ...
ارسال شده توسط *دختر آبان* | November 7, 2006 12:11 PM
ارسال شده در November 7, 2006 12:11
سلام چرا پيش من نمياي ...
ارسال شده توسط *دختر آبان* | November 7, 2006 12:11 PM
ارسال شده در November 7, 2006 12:11
to na mah hasti na chiz digeee to maghroree o khodkhah
ارسال شده توسط Hamoon(new ) | November 9, 2006 10:46 AM
ارسال شده در November 9, 2006 10:46
تولدمه! / دعوتی... (:
ارسال شده توسط پسری با کفشهای کتانی | November 12, 2006 9:19 PM
ارسال شده در November 12, 2006 21:19
che bade ke adam harfi vase goftan nadashte bashe!
faghat midonam ke ba jomlehat movafegham
axatam Dos daram !
ارسال شده توسط ·´¯`·-» QuieT«-·´¯`· | November 23, 2006 1:45 AM
ارسال شده در November 23, 2006 01:45
avvalan che ajab ke baad az in hame moddat belakhare up kardi, dovvoman ke migam age inja nakhay harfhaye deleto bezani pas dige koja mishe zad? amma khodemoonim roozegar hich vaght khoob naboode
ارسال شده توسط Alireza | November 29, 2006 9:27 PM
ارسال شده در November 29, 2006 21:27
bloge bahali dari kheili khosham omad
MErc az comment
ارسال شده توسط Melissa | November 30, 2006 8:36 AM
ارسال شده در November 30, 2006 08:36
حالا که در آغوش منی
شبها مرا میفرسايند
که بودنت در دستانم
از خيال به خاطره بدل شود
و مرا در نبودنت تجزيه کنند.
ارسال شده توسط تنها | December 1, 2006 8:46 PM
ارسال شده در December 1, 2006 20:46
خونه جدیدتون مبارک
اینقدر اینجا قشنگه که آدم احساس گناه بهش دست میده!
ارسال شده توسط Mo | December 3, 2006 1:22 AM
ارسال شده در December 3, 2006 01:22
:)
نمیدونم راستش... خیلی قشنگه. من که میام اینجا حس می کنم جای من نیست... مث یه پیتزا دلیوری که وسط یه مهمونی با کلاس بیاد تو خونه و تو راه پله ها چند تا از مهمونا رو ببینه که دارن میان یا میرن... از اون جور احساس گناه ها!
ارسال شده توسط Mo | December 3, 2006 3:30 AM
ارسال شده در December 3, 2006 03:30
. . .
مي گويند : غربت آدمي را مي سازد اما من اينگونه فكر نمي كنم چون گاهي كه در غربتم شكسته تر مي گردم .
. . .
آن هم غربتي كه سايه ات را از تو مي گيرد
. . .
غربت جاي ماندن نيست . . . باز گرد
. . .
سلام
فكر مي كردم كه فراموش شده ام اما اينگونه نبود
ترا سپاس كه به ياد من بودي
. . .
يا حق
ارسال شده توسط a-point | December 3, 2006 7:53 PM
ارسال شده در December 3, 2006 19:53
. . .
مي گويند : غربت آدمي را مي سازد اما من اينگونه فكر نمي كنم چون گاهي كه در غربتم شكسته تر مي گردم .
. . .
آن هم غربتي كه سايه ات را از تو مي گيرد
. . .
غربت جاي ماندن نيست . . . باز گرد
. . .
سلام
فكر مي كردم كه فراموش شده ام اما اينگونه نبود
ترا سپاس كه به ياد من بودي
. . .
يا حق
ارسال شده توسط a-point | December 3, 2006 7:53 PM
ارسال شده در December 3, 2006 19:53
sad but true!
ارسال شده توسط پوریا | December 4, 2006 4:29 PM
ارسال شده در December 4, 2006 16:29
دومين بار است كه در اين صفحه مي نگارم
اما هر چه گشتم نوشته قبلم را نيافتم
يك نقطه به روز گرديد
يا حق
. . .
ارسال شده توسط a-point | December 4, 2006 6:58 PM
ارسال شده در December 4, 2006 18:58