
می شنوی؟
برای تو می خوانم
برای فردا
برای دل تنگی های در راه.
برای دل ِ دلبرک ِ تنهایم
برای تو.
بشنو؛
این روزها حقیقت را
از هر کسی
نه،
از هیچ کس نخواهی شنید.
حتی آنانی که دروغ نمی گویند
آواز حقیقت سر نخواهند داد.
این روزها گوش ها کَر ترند بر حقیقت
تا زبان ها.
می خوانم
برای آن روز که او
دیگر نخواهد بود در کنارت.
و اشک های تو را
دیگر هیچ دست ِ عاشقی نخواهد زدود.
چنان که هیچ آغوشی
توان ِ در آغوش کشیدن ِ دل ِ تنگت را نخواهد داشت.
و آن روز، من
همچون دیروز و امروز و هر روز دیگری
از غم ِ تو خواهم سوخت
همچون شمعی آرام و خموش.

________________________________________________________
- وقتی میگی دلت می خواد به فردا فکر نکنی و فقط توی زمان ِ حال زندگی کنی همونایی که بیشتر از بقیه باهات موافقن بیشتر از بقیه مجبورت می کنن که به آینده فکر کنی.
همه فقط حرفشو می زنن که "به آینده فکر نکن و گذشته رو فراموش کن" و مجبورت می کنن که مدام به این فکر کنی که اگه بعدا ً این جوری نشد چی کار می کنی! یا اگه اون جوری شد...و مدام گذشته رو مثله یه پُتک می زنن توی سرت.
- فکر می کردم اگه از اون محیط دور بشم همه ی مشکلاتم حل میشن اما هیچ وقت با فرار کردن مشکلی حل نمی شه.
حالا تمام ِ مشکلات ِ قبلی روی شونه هام سنگینی می کنن هیچی، مشکلات تازه ای هم پیدا کردم.
- دیگه واسم مهم نیست که کی چی میگه اما من دیگه در این مورد نظرم عوض نمیشه که حرف ِ دلتو به هیشکی نباید بگی، به هیشکی...
نه؛ با این مردم نمی شه صادق و رو راست بود. اینا نمی ذارن خودت باشی.
باید با هر کی مثله خودش باشی و خود ِ واقعی ات رو توی اتاق ِ کوچیک ِ تنهایی هات قایم کنی که دست ِ هیشکی بهش نرسه.
مصلقا ً هیشکی.
کاش می تونستم!
- چقد دلم گرفته از این همه باور ِ منفی که روز به روز بیشتر و بیشتر بهشون اعتقاد پیدا می کنم.
همه آدمو فقط وقتی می خوان که سالم و شاد و سر حال و رو به راهه.
هیشکی نمی خواد وقتی مریضی، گرفته ای یا حالت بده کنارت باشه و کمکت کنه.
- امشب از هر قهوه ی تلخی تلخ ترم.
چقد دلم می خواست بگم یاد قدیما، یاد بچگی هام به خیر اما نه، یاد هیچ روز گذشته ای به خیر نباشه...

نظرات (41)
اينجا اما حجم بزرگي از حقيقت بررروي هم آوار شده بود...
ارسال شده توسط نادو | December 4, 2006 7:24 AM
ارسال شده در December 4, 2006 07:24
شعرت که شخصی بود مسلما!
بقیشم دقیقا همینجوریه که گفتی... حرف دلتو نباید به هیشکی بگی، همه وقتی دلقکی دوست دارن!!!!
مشکل تازت که هر روز آپدیت میشه ، همینه که مشکلات قبلیت رو شونه هات سنگینی میکنن...
ارسال شده توسط ·´¯`·-» QuieT«-·´¯`· | December 4, 2006 8:15 AM
ارسال شده در December 4, 2006 08:15
سلام رفیق! دومین دار شدنت مبارک.
فقط انگار زیادی سرحال نیستی...
ارسال شده توسط پوریا | December 4, 2006 4:22 PM
ارسال شده در December 4, 2006 16:22
سلام رفیق! دومین دار شدنت مبارک.
فقط انگار زیادی سرحال نیستی...
ارسال شده توسط پوریا | December 4, 2006 4:23 PM
ارسال شده در December 4, 2006 16:23
سلام خوبي سايت جديد مبارك منو كه فراموش نكردي مراقب خودت باش عالي بود
ارسال شده توسط ابوالفضل | December 4, 2006 7:00 PM
ارسال شده در December 4, 2006 19:00
حتی آنانی که دروغ نمی گویند
آواز حقیقت سر نخواهند داد.
...
زیبا می نویسید دوست.
ارسال شده توسط کتايون آموزگار | December 5, 2006 1:13 PM
ارسال شده در December 5, 2006 13:13
salam
khubi?
Khoob to ke man o mishnasi in chand sal o didi che dorani o gozarondam ....
ama yadete be t goftam ke moshke;ato bayayad ro dar roo shod? khob khodet be in natije residi. halam migam:
KASI DELESH VASAT NEMISOOZE pas chi kar bayad kard?
WHO CARES?!
KARI KON KE BE JA INKE TO VASE KASI BESOOZI, KASI KE LAYEGHET BASHE BIYAD VA HATA VASAT BESOOZE
age ye nafar nashod?
khon nashod! hala harcheghadam doos dashte bashi marodoom o yadeshoon o khaterehaye ghashang o negar dar o BEPAR
PARVAZ KON AZ GHAFASAE KHODET
KHODET
o beres be AZADI E KHODET MESE GHABLE INEKE BERI TO GHAFAS
ارسال شده توسط ALI GHOLE | December 5, 2006 6:45 PM
ارسال شده در December 5, 2006 18:45
حقيقت فراموش شده اين سرزمين :
"زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت "
اما روش مردمش :
"میتوان زیبائی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
میتوان در قاب خالی ماندهء یک روز
نقش یک محکوم ، یا مغلوب ، یا مصلوب را آویخت
میتوان باصورتک ها رخنهء دیوار را پوشاند
میتوان با نقشهای پوچ تر آمیخت"
يا حق
ارسال شده توسط passargad | December 6, 2006 9:54 AM
ارسال شده در December 6, 2006 09:54
میگویم ،فریاد لهجه ی خاصی میخواهد ؟یا همین که نگاهت رنگ بغض بگیرد....؟!؟!؟
ارسال شده توسط صبا | December 8, 2006 6:47 PM
ارسال شده در December 8, 2006 18:47
زندگی آدمی رو می خواد که هر روز صبح دوباره متولد بشه
اما خیلی وقتا نمی شه .آدم وقتی تو گذشته یه زخمی داره هر روز صبح ،در همون روز، تو گذشته، متولد میشه
ارسال شده توسط کیانا | December 8, 2006 8:05 PM
ارسال شده در December 8, 2006 20:05
نه گا نر بازم میشناسد نه انجیر بن نه مورچگان خانه ام!
ارسال شده توسط hesam | December 9, 2006 10:44 AM
ارسال شده در December 9, 2006 10:44
میشه ثانیه ها رو یکی یکی سر کشید و مست زمان شد ... مشتهامون پر از زندگیه، با سرعت به جلو میدویم و بعد به ثانیه هایی که توی راه ریخت نگاه میکنیم ...حسرت گذشته ...امید آینده و حال که توی مشتمونه بکلی فراموش میشه
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود ...برای منی که کسی غیر از خودم دوستش ندارد
ارسال شده توسط آدم اینجا تنهاست | December 10, 2006 9:47 PM
ارسال شده در December 10, 2006 21:47
سلام .
از نوشتهای شما بسیار خوشم امد ولذت بردم . اگر مایل بودی به جزیره تنهایی من سری بزنید .
ارسال شده توسط بانو | December 11, 2006 12:51 AM
ارسال شده در December 11, 2006 00:51
سلام دوست عزیز / ممنونم از حضورتان / در وبلاگ این بنده چند نقطه مرقوم فرموده بودید که در تفسیر معنای صریح آن عاجز ماندم!
ارسال شده توسط حمیدرضا حسینی | December 11, 2006 3:50 PM
ارسال شده در December 11, 2006 15:50
متاسفانه همهءاينا رو هستمت !!!
ارسال شده توسط jeyran | December 12, 2006 6:30 AM
ارسال شده در December 12, 2006 06:30
salam......................
ارسال شده توسط masoomeh yousefi | December 13, 2006 12:41 PM
ارسال شده در December 13, 2006 12:41
خوشحالم که داری بزرگ میشی..فقط کسائی که می فهمن،بزرگ میشن،البته این بزرگ شدن درد داره همسفر...
اولین باره که دارم واسه کسی اینجوری می نویسم اما حالا که نوشتم بذار بقیشم بگم...که آدمی یک دلتنگی متواریست که همواره در هیاهوی لحظه ها به دنبال گمشده ای می گردد،
حالا هم اگر می بینی روزهایت بی بوسه طی می شوند،باور نکن که این سکوت و دلتنگی تقدیر توست!!
می دانی توئی که نمی دانم چه صدایت کنم...!؟،روزی میرسد که زیر عبور این لحظه های پر شتاب دفن شویم،پس عزیز من؛ باور کن آینده تو را به هر صورتی که باشی در خودجای می دهد،پس آن کن که دلت می گوید..
ارسال شده توسط shizZeR | December 16, 2006 2:38 PM
ارسال شده در December 16, 2006 14:38
خوشحالم که داری بزرگ میشی..فقط کسائی که می فهمن،بزرگ میشن،البته این بزرگ شدن درد داره همسفر...
اولین باره که دارم واسه کسی اینجوری می نویسم اما حالا که نوشتم بذار بقیشم بگم...که آدمی یک دلتنگی متواریست که همواره در هیاهوی لحظه ها به دنبال گمشده ای می گردد،
حالا هم اگر می بینی روزهایت بی بوسه طی می شوند،باور نکن که این سکوت و دلتنگی تقدیر توست!!
می دانی توئی که نمی دانم چه صدایت کنم...!؟،روزی میرسد که زیر عبور این لحظه های پر شتاب دفن شویم،پس عزیز من؛ باور کن آینده تو را به هر صورتی که باشی در خودجای می دهد،پس آن کن که دلت می گوید..
ارسال شده توسط shizZeR | December 16, 2006 2:38 PM
ارسال شده در December 16, 2006 14:38
خوشحالم که داری بزرگ میشی..فقط کسائی که می فهمن،بزرگ میشن،البته این بزرگ شدن درد داره همسفر...
اولین باره که دارم واسه کسی اینجوری می نویسم اما حالا که نوشتم بذار بقیشم بگم...که آدمی یک دلتنگی متواریست که همواره در هیاهوی لحظه ها به دنبال گمشده ای می گردد،
حالا هم اگر می بینی روزهایت بی بوسه طی می شوند،باور نکن که این سکوت و دلتنگی تقدیر توست!!
می دانی توئی که نمی دانم چه صدایت کنم...!؟،روزی میرسد که زیر عبور این لحظه های پر شتاب دفن شویم،پس عزیز من؛ باور کن آینده تو را به هر صورتی که باشی در خودجای می دهد،پس آن کن که دلت می گوید..
ارسال شده توسط shizZeR | December 16, 2006 2:40 PM
ارسال شده در December 16, 2006 14:40
سلام.
اومدم بعد از مدتها ببینم آپدیت کردی یا نه که دیدم حداقل دو تا پست جدید داشتی. خبر نمی کنی ما رو ها؟
من راستی آپدیت کردم. گذرت خورد، کلبه ی درویشی ما پذیرای مهمون هست... مسه همیشه.
ممنون.
خداحافظ
ارسال شده توسط President Evil | December 17, 2006 6:19 PM
ارسال شده در December 17, 2006 18:19
کلمات گم می شن ! می ÷یچن لا به لای هم ... یادم نمی اد ! هیج
ارسال شده توسط heni | December 18, 2006 8:09 PM
ارسال شده در December 18, 2006 20:09
کلمات گم می شن ! می ÷یچن لا به لای هم ... یادم نمی اد ! هیج
ارسال شده توسط heni | December 18, 2006 8:09 PM
ارسال شده در December 18, 2006 20:09
. . .
شايد هنوز هم راهي براي بازگشت هست
به آنجايي كه دلت آنجا آرام گيرد
و دستي براي ياري تو هميشه دراز است
چه هنگامي خوشي و چه هنگام ناخوشي
. . .
مي دانم
روزگار غريبيست نازنين
. . .
يا حق
ارسال شده توسط a-point | December 21, 2006 9:24 AM
ارسال شده در December 21, 2006 09:24
عكسها كه تاسفانه باز نشد. راستي گفته بودي نمي خواي هيچ روزي از گذشته رو به خاطر بياري... يعني هيچ خاطره خوشي از قبل وجود نداره؟
ارسال شده توسط ماني | December 23, 2006 1:57 PM
ارسال شده در December 23, 2006 13:57
چشمانم از اشك و خواب سنگين است...
ارسال شده توسط shizZeR | December 26, 2006 12:48 AM
ارسال شده در December 26, 2006 00:48
چشمانم از اشك و خواب سنگين است...
ارسال شده توسط shizZeR | December 26, 2006 12:49 AM
ارسال شده در December 26, 2006 00:49
من از آشفتگيها سخت بيمارم...........
ارسال شده توسط تنهاترين مرد | December 26, 2006 6:46 AM
ارسال شده در December 26, 2006 06:46
سلام ممنون از نظر و لطفت بازهم ببینیمت
ارسال شده توسط آرش | December 26, 2006 4:52 PM
ارسال شده در December 26, 2006 16:52
آمدم تا كريسمس و سال نو را بهانه اي قرار بدم براي گفتن شادباش!
ارسال شده توسط نادو | December 28, 2006 3:58 PM
ارسال شده در December 28, 2006 15:58
لذت بردم از کشف وبلاگت پیر شی جوون
ارسال شده توسط آرش | December 31, 2006 3:46 PM
ارسال شده در December 31, 2006 15:46
عکساتو دوس داشتم همیشه ....
دعوت شدی واسه اون بازیه... بدو آپ کن!
ارسال شده توسط ·´¯`·-» QuieT «-·´¯`· | December 31, 2006 9:00 PM
ارسال شده در December 31, 2006 21:00
عکساتو دوس داشتم همیشه ....
دعوت شدی واسه اون بازیه... بدو آپ کن!
ارسال شده توسط ·´¯`·-» QuieT «-·´¯`· | December 31, 2006 9:01 PM
ارسال شده در December 31, 2006 21:01
:-)
axaye khoshmeli bod
ارسال شده توسط vqh | January 3, 2007 2:59 AM
ارسال شده در January 3, 2007 02:59
:-)
axaye khoshmeli bod
ارسال شده توسط vqh | January 3, 2007 3:02 AM
ارسال شده در January 3, 2007 03:02
حالا ديگر خيلي وقت است كه به آخر كار چيزي نمانده ...
ارسال شده توسط ShiZzeR | January 3, 2007 4:12 PM
ارسال شده در January 3, 2007 16:12
حالا ديگر خيلي وقت است كه به آخر كار چيزي نمانده ...
ارسال شده توسط ShiZzeR | January 3, 2007 4:14 PM
ارسال شده در January 3, 2007 16:14
Salam
scrap dadam bet bekhon....
ارسال شده توسط Ali | January 5, 2007 1:15 AM
ارسال شده در January 5, 2007 01:15
خيلي وقته نه مي نويسي نه به ديدارمان مي آيي. كجايي تو؟
ارسال شده توسط نادو | January 22, 2007 3:17 AM
ارسال شده در January 22, 2007 03:17
سلام. نظری ندارم. چون نخوندم.بای
ارسال شده توسط امین تو پرانتز اونسنس | February 2, 2007 7:54 AM
ارسال شده در February 2, 2007 07:54
دلم تنگ شده بود ...
ارسال شده توسط BloCked | February 15, 2007 4:53 PM
ارسال شده در February 15, 2007 16:53
مزه اش آمد زیر دندانم...
حق با تو بود
چه تلخ...
ارسال شده توسط تنها.... | March 1, 2007 7:05 AM
ارسال شده در March 1, 2007 07:05