.: SiLeNt :.

/ امروز سردترین روز ِ زندگی ام است اما من احساس می کنم در جایی شبیه ِ بیابانی بی آب و علف، زیر نگاه های ِ سوزاننده ی ِ خورشید گم شده ام، تنها و تنها. دست ِ باد به صورتم سیلی می زند.خیس عرق شده ام اما یقه ی پالتوام را تا روی گردنم بالا می کشم. حس ِ ناخوشایندی دارم. نمی دانم چرا اسرار داری که هر وقت دلگیری تنهایت بگذارم!؟ کاش این سرما می توانست مار ِ افکار ِ حلقه زده بر ذهن ِ خسته ی مرا کمی بخواباند.
نمی دانم کی اما به در ِ خانه می رسم. کلید را در قفل ِ در می چرخانم و این بار زنگ نمی زنم و بی صدا وارد می شوم تا یک بار هم که شده غافلگیرت کنم. این همه در خیابان های شهر پرسه زدم و اندیشیدم اما هنوز هزاران چرای بی جواب در ذهن ِ ژولیده ام می لولند. از پله ها بالا می آیم. از اتاق صدایی شبیه خنده و ناله به گوش می رسد.
\ در این سرما عده ای در گوشه ای از خیابان جمع شده اند. و آهنگی که به گوش می رسد مرا هم به سوی جمعیت می کشاند. پیر ِ مردی که می نوازد. پسرکی که می خواند و دخترکی که می رقصد.
/ پشت ِ در ِ اتاق صداها واضح تر می شوند. تو نه تنهایی و نه حتی دلگیر:
- یواش تر دیوونه ...
– مگه همینو نمی خواستی؟
و بعد صدای ناله و خنده هایتان تا اوج فلک می تازد.
\ لب های چروکیده ی پیر مرد بر نیلبکی نشسته اند و در آن می دَمَد. پسرک صدای گرمی دارد و تن ِ خترک در نهایت ِ هماهنگی با آن دو به پیچ و تاب در آمده است.
/ دست و پایم سُست می شوند و کلیدهایی که در دست دارم آزادیشان را سقوط می کنند به سوی آغوش ِ زمین. با صدای در آغوش کشیده شدن کلیدها انگار که من هم از بلندای ِ زندگی بر سخت ترین سخره های خیانت می افتم و هزار هزار تکه می شوم.
\ چشمان بسته ی پیر ِ مرد حکایت از حضورش در عالمی دیگر دارد. جمعیت دل به کلام ِ پسر، گوش به نوای ِ نیلبک ِ پیر ِ مرد و چشم به رقص ِ دخترک باخته اند. ذهن ِ من اما، تنها با تو و خیال ِ تو درگیر است.
/ سرم را به در ِ اتاق می کوبم شاید مثل ِ کلیدها هر چه در سرم می چرخد بر زمین بیفتد.
\ دخترک که از حرکت باز می ایستد متوجه می شوم که نمایش تمام شده است.
/ خنده هایتان جان می دهد. چندان طول نمی کشد که در را باز می کنی و جسم من مثال ِ سایه ای به جا مانده از کالبدش می ماسد بر زمین.
\ درخترک دو گوشه ی دامنش را بالا می گیرد و میان ِ جمعیت می گردد و هر کس سکه ای در دامن دختر می اندازد. من هرچه در جیب دارم به دامن درخترک می ریزم. با تعجب به صورتم خیره می شود اما چیزی نمی گوید جز یک لبخند.
/ با چهره ی ِ دزدانی که هرگز انتظار ِ به دام افتادن را نداشته اند و با چشمانی گرد شده خیره مانده اید جسم ِ نیمه جانم را و من چه بیهوده تلاش می کنم نفسی بر آورم تا حس کنم که هنوز زنده ام! اشک از چشمانت جاری می شود و کنارم می نشینی.
\ دختر و پسر، شاد و خندان گوشه ای می نشینند و بی دغدغه به شمردن ِ سکه ها مشغول می شوند.
/ سعی می کنی دستان ِ لَمس شده ام را بگیری و صورتم را ببوسی و نمی دانی که من هیچ چیز حس نمی کنم دیگر.
\ من و پیر ِ مرد، هر دو محو ِ تماشای ِ آن دو فارغ از دنیای اطرافمان در افکار ِ خود می چرخیم شاید ... شایدش بماند برای من و پیر ِ مرد که در دنیای خود پی ِ چه می گردیم!

____________________________________________________________
1. در مورد آن لکه های آبی و بنفش گفتم اش.
گفت: در این مورد هم ده، پانزده سالی پیرتر عمل می کنی!!
خندیدم.
بعد نشست با آدم های سی،سی و پنج ساله مقایسه ام کرد.
راست می گفت.تفاوت ِ چندانی نبود!
2. نمی دانم با خودم لج کرده ام یا با او!؟
یک چیزهایی بود که او نگفته بود و من نمی دانستم،
حالا یک چیزهایی هست که من نمی گویم و او نمی داند.
و نخواهم گفت. تا به قول ِ خودش این به آن در شود!
شاید بعدها، یک روزی فهمید.
باشد که بفهمد دیر فهمیدن ِ بعضی چیزها چقدر آدم را می سوزاند.
3. چشم هایم را باز کردم، دیدم روی کاناپه خوابم برده .
سنگینی یک چیزی را روی ِ زانوهایم حس کردم.
نگاه کردم دیدم سرش را گذاشته روی ِ پاهایم و خوابش برده.
پیش ِ خودم گفتم لابد وقتی خواب بوده ام بی صدا برگشته.
قند توی دلم آب شد. مثل ِ پسر بچه های پانزده ساله ی مغروری که از اینجا تا آسمان ذوق می کنند اما جیکشان در نمی آید.
بعد به خودم قول دادم که وقتی بیدار شد این جور وانمود کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده.
انگار که هیچ وقت از من دور نبوده. و نه فقط خیالش که خود ِ خودش هم کنارم بوده تمام ِ این مدت.
یکهو این ساعت وامانده زنگ زد و من از خواب پریدم.
من چه ساده باورم شده بود. مگر که خوابش را ببینم!
4. حالا کار ندارم که این دو هفته اش دو سال گذشت ... بقیه ی عمر چه طور تحمل کنم!؟
5. حرف برای گفتن زیاد است اما مجالی نیست. باشد برای ِ وقتی که برگشتم.
این اجنبی ها عید ِ خودمان را که نگذاشتند برویم تعطیلات. ما هم به جایش تعطیلات ِ ایستِر ِ این ها را دو هفته می رویم سفر.
حالا ما هی همین جوری برای اینکه نگویند مغز مبارکمان! به کُل تعطیل شده ( که شده ) از خودمان ذوق ِ پیش از سفر نشان می دهیم.
دعایمان کنید ذوقمان محقق شود و سفرمان کوفتمان نشود و یک چیزهایی! کمی از ذهنمان دور شود.
( اگر نمی گویم که پاک شود برای این است که می دانم نه این سفر، که هیچ سفر ِ دیگری حتی آخرت هم از پس ِ این کار بر نمی آید.)



