« March 2007 | صفحه اصلی | September 2007 »

April 2007 آرشیو

April 3, 2007

.: SiLeNt :.

Kiss.jpg

/ امروز سردترین روز ِ زندگی ام است اما من احساس می کنم در جایی شبیه ِ بیابانی بی آب و علف، زیر نگاه های ِ سوزاننده ی ِ خورشید گم شده ام، تنها و تنها. دست ِ باد به صورتم سیلی می زند.خیس عرق شده ام اما یقه ی پالتوام را تا روی گردنم بالا می کشم. حس ِ ناخوشایندی دارم. نمی دانم چرا اسرار داری که هر وقت دلگیری تنهایت بگذارم!؟ کاش این سرما می توانست مار ِ افکار ِ حلقه زده بر ذهن ِ خسته ی مرا کمی بخواباند.
نمی دانم کی اما به در ِ خانه می رسم. کلید را در قفل ِ در می چرخانم و این بار زنگ نمی زنم و بی صدا وارد می شوم تا یک بار هم که شده غافلگیرت کنم. این همه در خیابان های شهر پرسه زدم و اندیشیدم اما هنوز هزاران چرای بی جواب در ذهن ِ ژولیده ام می لولند. از پله ها بالا می آیم. از اتاق صدایی شبیه خنده و ناله به گوش می رسد.

\ در این سرما عده ای در گوشه ای از خیابان جمع شده اند. و آهنگی که به گوش می رسد مرا هم به سوی جمعیت می کشاند. پیر ِ مردی که می نوازد. پسرکی که می خواند و دخترکی که می رقصد.

/ پشت ِ در ِ اتاق صداها واضح تر می شوند. تو نه تنهایی و نه حتی دلگیر:
- یواش تر دیوونه ...
– مگه همینو نمی خواستی؟
و بعد صدای ناله و خنده هایتان تا اوج فلک می تازد.

\ لب های چروکیده ی پیر مرد بر نیلبکی نشسته اند و در آن می دَمَد. پسرک صدای گرمی دارد و تن ِ خترک در نهایت ِ هماهنگی با آن دو به پیچ و تاب در آمده است.

/ دست و پایم سُست می شوند و کلیدهایی که در دست دارم آزادیشان را سقوط می کنند به سوی آغوش ِ زمین. با صدای در آغوش کشیده شدن کلیدها انگار که من هم از بلندای ِ زندگی بر سخت ترین سخره های خیانت می افتم و هزار هزار تکه می شوم.

\ چشمان بسته ی پیر ِ مرد حکایت از حضورش در عالمی دیگر دارد. جمعیت دل به کلام ِ پسر، گوش به نوای ِ نیلبک ِ پیر ِ مرد و چشم به رقص ِ دخترک باخته اند. ذهن ِ من اما، تنها با تو و خیال ِ تو درگیر است.

/ سرم را به در ِ اتاق می کوبم شاید مثل ِ کلیدها هر چه در سرم می چرخد بر زمین بیفتد.

\ دخترک که از حرکت باز می ایستد متوجه می شوم که نمایش تمام شده است.

/ خنده هایتان جان می دهد. چندان طول نمی کشد که در را باز می کنی و جسم من مثال ِ سایه ای به جا مانده از کالبدش می ماسد بر زمین.

\ درخترک دو گوشه ی دامنش را بالا می گیرد و میان ِ جمعیت می گردد و هر کس سکه ای در دامن دختر می اندازد. من هرچه در جیب دارم به دامن درخترک می ریزم. با تعجب به صورتم خیره می شود اما چیزی نمی گوید جز یک لبخند.

/ با چهره ی ِ دزدانی که هرگز انتظار ِ به دام افتادن را نداشته اند و با چشمانی گرد شده خیره مانده اید جسم ِ نیمه جانم را و من چه بیهوده تلاش می کنم نفسی بر آورم تا حس کنم که هنوز زنده ام! اشک از چشمانت جاری می شود و کنارم می نشینی.

\ دختر و پسر، شاد و خندان گوشه ای می نشینند و بی دغدغه به شمردن ِ سکه ها مشغول می شوند.

/ سعی می کنی دستان ِ لَمس شده ام را بگیری و صورتم را ببوسی و نمی دانی که من هیچ چیز حس نمی کنم دیگر.

\ من و پیر ِ مرد، هر دو محو ِ تماشای ِ آن دو فارغ از دنیای اطرافمان در افکار ِ خود می چرخیم شاید ... شایدش بماند برای من و پیر ِ مرد که در دنیای خود پی ِ چه می گردیم!

dark%20glamoure.jpg

____________________________________________________________

1. در مورد آن لکه های آبی و بنفش گفتم اش.
گفت: در این مورد هم ده، پانزده سالی پیرتر عمل می کنی!!
خندیدم.
بعد نشست با آدم های سی،سی و پنج ساله مقایسه ام کرد.
راست می گفت.تفاوت ِ چندانی نبود!


2. نمی دانم با خودم لج کرده ام یا با او!؟
یک چیزهایی بود که او نگفته بود و من نمی دانستم،
حالا یک چیزهایی هست که من نمی گویم و او نمی داند.
و نخواهم گفت. تا به قول ِ خودش این به آن در شود!
شاید بعدها، یک روزی فهمید.
باشد که بفهمد دیر فهمیدن ِ بعضی چیزها چقدر آدم را می سوزاند.


3. چشم هایم را باز کردم، دیدم روی کاناپه خوابم برده .
سنگینی یک چیزی را روی ِ زانوهایم حس کردم.
نگاه کردم دیدم سرش را گذاشته روی ِ پاهایم و خوابش برده.
پیش ِ خودم گفتم لابد وقتی خواب بوده ام بی صدا برگشته.
قند توی دلم آب شد. مثل ِ پسر بچه های پانزده ساله ی مغروری که از اینجا تا آسمان ذوق می کنند اما جیکشان در نمی آید.
بعد به خودم قول دادم که وقتی بیدار شد این جور وانمود کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده.
انگار که هیچ وقت از من دور نبوده. و نه فقط خیالش که خود ِ خودش هم کنارم بوده تمام ِ این مدت.
یکهو این ساعت وامانده زنگ زد و من از خواب پریدم.
من چه ساده باورم شده بود. مگر که خوابش را ببینم!

4. حالا کار ندارم که این دو هفته اش دو سال گذشت ... بقیه ی عمر چه طور تحمل کنم!؟


5. حرف برای گفتن زیاد است اما مجالی نیست. باشد برای ِ وقتی که برگشتم.
این اجنبی ها عید ِ خودمان را که نگذاشتند برویم تعطیلات. ما هم به جایش تعطیلات ِ ایستِر ِ این ها را دو هفته می رویم سفر.
حالا ما هی همین جوری برای اینکه نگویند مغز مبارکمان! به کُل تعطیل شده ( که شده ) از خودمان ذوق ِ پیش از سفر نشان می دهیم.
دعایمان کنید ذوقمان محقق شود و سفرمان کوفتمان نشود و یک چیزهایی! کمی از ذهنمان دور شود.
( اگر نمی گویم که پاک شود برای این است که می دانم نه این سفر، که هیچ سفر ِ دیگری حتی آخرت هم از پس ِ این کار بر نمی آید.)

Past%20Is%20A%20Terrible%20Place%20%20To%20Live.jpg

April 17, 2007

.: ThiS fUcKiN' LiFe GoeS oN aNyWaY, eVeN WiThOut yO :.

Pain.jpg

بر سرم فریاد می زنی با خشمی عظیم تر از هر طوفانی.
اما نه من آن جوانه ی نوپایم که به این آسانی ها از طوفان خشم تو بلرزم
و نه آن طفل بی پناه که از ریزش تنها تکیه گاهم بهراسم.
از تو آموخته ام که چگونه پشت سد دروغ پناه بگیرم.
خشمگین تراز قبل فریاد می زنی.
می خواهی در چشمانت نگاه کنم و جام حقیقت را در کامت بریزم.
اما تو که وجود مرا لبریز دروغ کرده ای چگونه انتظارداری جام حقیقت را از چشمه ی وجود من بنوشی!؟
شاگرد زیرک و نابغه ای بوده ام دراین سال های با تو زیستن.
آنقدرکه بتوانم پشت استادم را به خاک بیندازم.
درچشمانت خیره می شوم که دریایی طوفانی در آنها موج می زند.
دستانم را آویز گردنت می کنم.
چند دقیقه ای درکمال آرامش و بی خیالی در دریای مواج چشمانت آب تنی می کنم.
بعد آهسته دهانم را به گوشت نزدیک می کنم.
با نفسی گرم تمام وجودت را به آتش می کشم.
و این جمله را در گوشت نجوا می کنم:

" دیگر دوستت ندارم "

_________________________________________________________


In%20His%20Arms.jpg


می گوید: یاد ِ روزهای قدیم به خیر.
چقدر دلمان خوش می شد وقتی پنجره های خانه را مه می گرفت.
یاد ِ خودم می افتم و غم ِ دوری ات، غم ِ نبودنت، ندیدنت، نشنیدنت، نبوییدنت و نبوسیدنت.
من مثل ِ پنجره های همین خانه ام که هیچ کاری به هیچ چیز ندارند حتی همین مه ای که گرفته شان و ولِشان هم نمی کند.
غم ِ دوری ات، غم ِ نبودنت، ندیدنت، نشنیدنت، نبوییدنت و نبوسیدنت درست مثل ِ همین مه چسبیده بیخ ِ هنجره ام.
لامصب هی فرویش می دهی و هی بزرگتر و بزرگتر می شود و امواج زمان هم نمی شویدش، امانم را بریده.
بی تو هر نفسم یه جان کندن بالا می آید.
اگرچه هزار باره شکسته این بغض اما...
می رود سمت ِ پنجره و هر چه از دوران ِ کودکی به خاطر می آورد طرح می زند روی شیشه ی بخار گرفته.
من لَم می دهم به پشتی ِ کاناپه، کنار ِ او و پنجره ی بخار گرفته که تصویرشان در چشم هایم موج می زند و بی صدا با انگشت از چپ به راست و از راست به چپ خط می کشم روی ِ بخار ِ شیشه.
نگاهم می کند.
لحظه ای ساکت می شود.
- قهوه ی تلخ یا شراب!؟
نگاه اش می کنم؛ ساکت.
یک لیوان می دهم دستم. نه شراب است و نه قهوه ی تلخ، همان همیشگی است.
می دانم چشم هایم که مواج می شوند نه از قهوه ی تلخ کاری بر می آید و نه از شراب، فقط ...
یک نفس تمام لیوان را سر می کشم.
نفسم گُر می گیرد و تو باز می گردی.
سرت را می گذاری روی سینه ام و
می گویی: تو که باشی احساس ِ آرامش و امنیت می کنم.
من تب می کنم.
گُر می گیرم از درون.
آنقدر که دانه های درشت ِ عرق می چکد از نگاهم.
می دانم.
خوب هم می دانم.
دارم هذیان می بینم.
بیهوده سعی می کنم دانه های عرق را از گونه هایم پاک کنم.
اینجا زیادی گرم است.
پیشانی ام را به آغوش ِ شیشه ی بخار گرفته می سپارم.
این هزار و یکمین باری است که بغض ام شکسته اما انگار نه انگار.
خرده های شکسته اش بیشتر گلویم را عذاب می دهد.
ساکت گوشه ی اتاق نشسته و نگاه ام می کند.
خنده ام می گیرد.
و چه خنده ی گسی!
عرق می کنم.
غم ِ دوری ات، غم ِ نبودنت، ندیدنت، نشنیدنت، نبوییدنت و نبوسیدنت در بَرَم می گیرد.
و خاطراتم آوار می شوند برسرم.
طفلک نشسته همان کُنج ِ اتاق و کِز کرده هنوز سایه ام.
و ساکت تر از همیشه زُل زده به ویران شدن ام،
از غم ِ دوری ات،
غم ِ نبودنت،
ندیدنت،
نشنیدنت،
نبوییدنت و
نبوسیدنت.

minutes%20of%20madness.jpg


- این ها که گفتم حرف های یک هفته پیش است.
قبل از اینکه یک چیزهای جدیدی را بشنوم.
حالا دیگر این حرف ها فقط حرف است برای من.
دیگر هیچ کلمه ی این حرف ها را حس نمی کنم.
یک هفته پیش، لحظه ای که آن حرف ها راشنیدم تمام بدنم کرخت شد.
تمام ِ این یک هفته مغزم کار نمی کرد.
همه حرف ها و کارهایم از سر ِ عادت بود.
و آن جمله ها مدام توی مغزم تکرار می شدند بدون آنکه اختیار ِ نگه داشتنشان را داشته باشم.
به هیچ چیز نمی توانستم فکر کنم.
شب و روزم تکرار بی وقفه و بی اراده ی آن حرف ها بود.
حالا بعد از یک هفته کاملا ً بی تفاوت شده ام نسبت به این موضوع.
دیگر برایم مهم نیست.
تنها چیز مهمی که اتفاق افتاد این بود که تمام باورهای تلخم دوباره به اثبات رسید.
و من باز به هیچ دلخوش کرده بودم و به دروغ های رنگارنگ.

- از این حرف ها که بگذریم مسافرت ِ خوبی بود و خوش گذشت. چند روز اول که در روسیه از سرما منجمد شدیم. چند روز آخر هم در دبی یخمان باز شد!
پدر خانواده و برادرهایمان را هم ملاقات فرمودیم. فقط جای مادر و خواهرم خیلی خالی بود.

- دو روز پیش هم اتفاقی افتاد که اصلا انتظارش را نداشتم. به طور خیلی اتفاقی فهمیدم Paulo Coelho که تقریبا همه ی کتاب هایش را خوانده ام و خیلی از سبک ِ نوشتن اش خوشم می آید آمده لندن و قرار است برای طرفدارانش کتاب جدیدش را امضا کند. هیچ وقت فکر نمی کردم ببینم اش که دیدم و کتابش را هم برایم امضا کرد!
اسم کتاب ِ جدیدش The Witch Of Portobello است.

- بعد از دو سال امروز باز ورزش کردم و تازه امروز فهمیدم چقدر دلم برای ورزش کردن تنگ شده بود!
خلاصه اینکه خیلی حس ِ خوبی بود و قرار گذاشتیم هر روز با دوستان برویم ورزش.


درباره April 2007

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به غرور ِ صورتی در April 2007 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی March 2007 می باشد.

آرشیو بعدی September 2007 است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.