« .: SiLeNt :. | صفحه اصلی | .:SiLeNt moMeNtS:. »

.: ThiS fUcKiN' LiFe GoeS oN aNyWaY, eVeN WiThOut yO :.

Pain.jpg

بر سرم فریاد می زنی با خشمی عظیم تر از هر طوفانی.
اما نه من آن جوانه ی نوپایم که به این آسانی ها از طوفان خشم تو بلرزم
و نه آن طفل بی پناه که از ریزش تنها تکیه گاهم بهراسم.
از تو آموخته ام که چگونه پشت سد دروغ پناه بگیرم.
خشمگین تراز قبل فریاد می زنی.
می خواهی در چشمانت نگاه کنم و جام حقیقت را در کامت بریزم.
اما تو که وجود مرا لبریز دروغ کرده ای چگونه انتظارداری جام حقیقت را از چشمه ی وجود من بنوشی!؟
شاگرد زیرک و نابغه ای بوده ام دراین سال های با تو زیستن.
آنقدرکه بتوانم پشت استادم را به خاک بیندازم.
درچشمانت خیره می شوم که دریایی طوفانی در آنها موج می زند.
دستانم را آویز گردنت می کنم.
چند دقیقه ای درکمال آرامش و بی خیالی در دریای مواج چشمانت آب تنی می کنم.
بعد آهسته دهانم را به گوشت نزدیک می کنم.
با نفسی گرم تمام وجودت را به آتش می کشم.
و این جمله را در گوشت نجوا می کنم:

" دیگر دوستت ندارم "

_________________________________________________________


In%20His%20Arms.jpg


می گوید: یاد ِ روزهای قدیم به خیر.
چقدر دلمان خوش می شد وقتی پنجره های خانه را مه می گرفت.
یاد ِ خودم می افتم و غم ِ دوری ات، غم ِ نبودنت، ندیدنت، نشنیدنت، نبوییدنت و نبوسیدنت.
من مثل ِ پنجره های همین خانه ام که هیچ کاری به هیچ چیز ندارند حتی همین مه ای که گرفته شان و ولِشان هم نمی کند.
غم ِ دوری ات، غم ِ نبودنت، ندیدنت، نشنیدنت، نبوییدنت و نبوسیدنت درست مثل ِ همین مه چسبیده بیخ ِ هنجره ام.
لامصب هی فرویش می دهی و هی بزرگتر و بزرگتر می شود و امواج زمان هم نمی شویدش، امانم را بریده.
بی تو هر نفسم یه جان کندن بالا می آید.
اگرچه هزار باره شکسته این بغض اما...
می رود سمت ِ پنجره و هر چه از دوران ِ کودکی به خاطر می آورد طرح می زند روی شیشه ی بخار گرفته.
من لَم می دهم به پشتی ِ کاناپه، کنار ِ او و پنجره ی بخار گرفته که تصویرشان در چشم هایم موج می زند و بی صدا با انگشت از چپ به راست و از راست به چپ خط می کشم روی ِ بخار ِ شیشه.
نگاهم می کند.
لحظه ای ساکت می شود.
- قهوه ی تلخ یا شراب!؟
نگاه اش می کنم؛ ساکت.
یک لیوان می دهم دستم. نه شراب است و نه قهوه ی تلخ، همان همیشگی است.
می دانم چشم هایم که مواج می شوند نه از قهوه ی تلخ کاری بر می آید و نه از شراب، فقط ...
یک نفس تمام لیوان را سر می کشم.
نفسم گُر می گیرد و تو باز می گردی.
سرت را می گذاری روی سینه ام و
می گویی: تو که باشی احساس ِ آرامش و امنیت می کنم.
من تب می کنم.
گُر می گیرم از درون.
آنقدر که دانه های درشت ِ عرق می چکد از نگاهم.
می دانم.
خوب هم می دانم.
دارم هذیان می بینم.
بیهوده سعی می کنم دانه های عرق را از گونه هایم پاک کنم.
اینجا زیادی گرم است.
پیشانی ام را به آغوش ِ شیشه ی بخار گرفته می سپارم.
این هزار و یکمین باری است که بغض ام شکسته اما انگار نه انگار.
خرده های شکسته اش بیشتر گلویم را عذاب می دهد.
ساکت گوشه ی اتاق نشسته و نگاه ام می کند.
خنده ام می گیرد.
و چه خنده ی گسی!
عرق می کنم.
غم ِ دوری ات، غم ِ نبودنت، ندیدنت، نشنیدنت، نبوییدنت و نبوسیدنت در بَرَم می گیرد.
و خاطراتم آوار می شوند برسرم.
طفلک نشسته همان کُنج ِ اتاق و کِز کرده هنوز سایه ام.
و ساکت تر از همیشه زُل زده به ویران شدن ام،
از غم ِ دوری ات،
غم ِ نبودنت،
ندیدنت،
نشنیدنت،
نبوییدنت و
نبوسیدنت.

minutes%20of%20madness.jpg


- این ها که گفتم حرف های یک هفته پیش است.
قبل از اینکه یک چیزهای جدیدی را بشنوم.
حالا دیگر این حرف ها فقط حرف است برای من.
دیگر هیچ کلمه ی این حرف ها را حس نمی کنم.
یک هفته پیش، لحظه ای که آن حرف ها راشنیدم تمام بدنم کرخت شد.
تمام ِ این یک هفته مغزم کار نمی کرد.
همه حرف ها و کارهایم از سر ِ عادت بود.
و آن جمله ها مدام توی مغزم تکرار می شدند بدون آنکه اختیار ِ نگه داشتنشان را داشته باشم.
به هیچ چیز نمی توانستم فکر کنم.
شب و روزم تکرار بی وقفه و بی اراده ی آن حرف ها بود.
حالا بعد از یک هفته کاملا ً بی تفاوت شده ام نسبت به این موضوع.
دیگر برایم مهم نیست.
تنها چیز مهمی که اتفاق افتاد این بود که تمام باورهای تلخم دوباره به اثبات رسید.
و من باز به هیچ دلخوش کرده بودم و به دروغ های رنگارنگ.

- از این حرف ها که بگذریم مسافرت ِ خوبی بود و خوش گذشت. چند روز اول که در روسیه از سرما منجمد شدیم. چند روز آخر هم در دبی یخمان باز شد!
پدر خانواده و برادرهایمان را هم ملاقات فرمودیم. فقط جای مادر و خواهرم خیلی خالی بود.

- دو روز پیش هم اتفاقی افتاد که اصلا انتظارش را نداشتم. به طور خیلی اتفاقی فهمیدم Paulo Coelho که تقریبا همه ی کتاب هایش را خوانده ام و خیلی از سبک ِ نوشتن اش خوشم می آید آمده لندن و قرار است برای طرفدارانش کتاب جدیدش را امضا کند. هیچ وقت فکر نمی کردم ببینم اش که دیدم و کتابش را هم برایم امضا کرد!
اسم کتاب ِ جدیدش The Witch Of Portobello است.

- بعد از دو سال امروز باز ورزش کردم و تازه امروز فهمیدم چقدر دلم برای ورزش کردن تنگ شده بود!
خلاصه اینکه خیلی حس ِ خوبی بود و قرار گذاشتیم هر روز با دوستان برویم ورزش.


دنبالک

آدرس دنبالک برای این نوشته:
http://pinkpride.net/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/93

نظرات (28)

چطوری تو؟! / گفتم یه رد پایی از خودمون به جا بذاریم / البته میدونم که تو عطر امدنم رو حس میکنی! (چشمک)

amirmafia:

vaaaaaaaaaaay!
bavaram nemishe az nazdik didish ?
kash manam oonja boodam

سلام
و این جمله را در گوشت نجوا می کنم:
عالي مينويسي
مدتهابود كه نوشته هاتو مي خوندم اما وب خودمو قابل يو نمي دونستم تا اينكه خودت اومدي
ولي ديگه دلم ميخواد بهم سر بزني

migaam cheghadr khoobe ke adam shagerde zerangibasheo darsasho kheili khob yad begireeo badesh... ey baba pas man chera yad nemigiraam shagerde zerangi bashaam

من چون ماری در آستینت پرورده شدم
و از میان تمام طعمهای گس
دور از فنجانهای قهوه و سرخی های شراب
جدااز دروغها و دوروییها
تنها
یک حرف راست را در بطن خود پروراندم:
دیگر دوستت ندارم

سلام
دلم برايت تنگ شده، تنگ مثله دنياي اطرافم كه پر از هيچ است.
متنت را براي همكارانم خواندم و كلي راجب تو و نوشته هايت حرف زدم.
دوستت دارم
يا حق

ali:

salam. che dardnak minevisi va che dardanake vaghti yad avare darde man beshe dast neveshtat. mamnoon ke sar zadi. baz ham bia. hamishe dos daram esmeto to weblogam bebinam. az neveshtat khosham omad be shedat. khosh bashi soorati

از اينكه به وبم سر زدي مرسي....ا
آخرين مطلبتو خوندم اميدوارم نوشته هات ريشه در اصول فكري داشته باشه كه بهشون معتقدي....
اثيري مترياليستي ودر عين حال واقعه بينانه....

GOES ON ANY WAY EVEN WITHOUT YOU................. che ghashang bood in , manam emrooz etefaghan raftam varzesh bade modatha hanooz badanam dard mikone albate!

بخاطر سه نقطه هاي پي در پي تو بروز كردم به وبلاگ خودت سري بزن.
يا حق

man London zendegi nemeekonam balkeh Edinburgh hastam. vali az London khosham meeyaad, be hamoon dalil ke shaayad deegaran badeshoon beeyaad. tasmim daaram ke darsam tamoom shod beeyaam oonjaa ye vahede maskoooni too Chelsea gholnaame konim. baashad ke emaam zaman dastemoon o gereft o morede altafe elaahi gharar gereftim.

raasti neveshtehaaye kheyli aatashini meenevisi. az sabk-e neveshtan o ghodrate takhayolet khosham meeyaad. masalan oonjaa ke meekhaay kelid ro becharkhooni o dar ro baaz koni kheyli khoob meetooni koli ehsaas ro gholombeh koni o eenjoori be zaboon beeyari. vali kheyli aatashin neveshtan ham momkeneh kaar dastet bede o az mantegh door negahet daare. ye kam kootah beeyaay bad nist haaj khaanoom

واااااااااااااای بلاگت خیلی سخت بالا پایین میشه شاید به خاطره حجم بلا نوشتهات یا عکسهاته یا شاید هم مدلشه .

اون عكس اون اول خيلي جالبه. يه چيزي توي اين مايه ها كه زجر و عذاب رو با تمام وجود لمس كردن.

---

بايد بگم كه در مورد اون چيزي كه بهش ميگيم شعر هيچ حرفي ندارم كه بزنم. فقط خوندمش ولي شعر چيزي نيست كه من يه نفر بتونم بهش جوابي بدم.

---

چقدر دوست دارم كتابش رو الآن داشته باشم و بتونم بخونم. از نظر من وقتي توي كتابش داره امضا ميكنه امضا كمرنگي ميشه چون اون يه خط آنچنان معنايي كه بقيه ي خطوطش دارن رو نداره. خوش بحالت

خیلی دوست دارم اینگونه نوشته ها را
نوشته که نه دل نوشته ها را
کاش زودتر به اینجا آمده بودم
و همیشه در هیاهوی همین کاش ها میمانم
کاش ...
-------------------
خیلی حال کردم با اینجا
میلینکمت که همیشه بیام
راستی اگه میشه منبع عکس هاتو به منم بگو
کاش فکر نکنی میخوام ...
موفق باشیم
تا بعد ...

از تو آموخته ام که چگونه پشت سد دروغ پناه بگیرم

و از تو آموخته ام چطور پشت سد غرورم لهت کنم!

.....
باهات موافقم!
منم این جا احساس همرنگی و هم سویی عجیبی کردم

لینک می کنم با اجازه
راستی چرا فیلتری؟

فعلاً به زمان احتیاج دارم تا باهات بیشتر آشنا بشم..برای بار اول بد نبود، خوشمان آمد!!

شمال هم خوبه ولی شما هم که بهت بد نگذشته .. درسته؟
راستی فکر کنم تو خط آخر نوشته ها اینو اشتباه نوشتی ((باورهایم تلخم )) فکر کنم البته قبل از پی نوشته هات!

مکتوب:

آن که عزیزترینم بودی تمام این روزها آغوشم را دروغت پرکرده است دگر جایی برایت نمانده

! me:

آره. هنوزم می خونه.
؛)
(بلاگت دیر لود می شه، یه فکری براش بکن)

سلام.
روسیه و دوبی! چقدر از هم دور و متفاوتن! گفتی ورزش من خودم سالهاست ورزش نکردم یعنی دیگه حس و حال قدیم رو ندارم. کوئیلیو رو در حد یک اسم و چند تا عکس می شناسم.
وبلاگ رو بعد از مدتی با عنوان "رستم دستان در دستان اژدهای بی کفایتی" آپدیت کردم.
ممنون.

سلام
نكي خواي بازم پيش من بياي
من لينكت مردم

سلام
نكي خواي بازم پيش من بياي
من لينكت كردم
راستي آپ كن ديگه

چقدر سفت شده پدال دوچرخه دونفره دوستی مان زیر پایم.
حالا یا من خسته ام؛
یا شیب زیاد شده.
شاید هم،
تو دیگر رکاب نمی زنی.

بغض راه نفسم را بسته،بعدا مي آيم...

سلام دوست عزیز

ممنون و داستانکت زیبا بود ولی حزین

کلئوپاترا

enghad 0madam didam hamin neveshtas khase sh0dam
chera neminevisi?mage kh0det naGOFTII

سلام
روح نوشته هایتان زیباست
خدا با شماست که جرات نوشتن دارید
پیروز و برقرار باشی
قدرت کلامتان پایدار
دستتان پر توان
آشنایی از راه دور

اینم یک یادگاری کوچک از عمو برای شما

سخن از شمع و گل گفتن چه زیباست...

سخن از اتشی تند و فریـــــــــــباست ...

تـــــــــــب پـــــــــــــــــروانه بودن در دل نار

چو حال موجی اندر قلـــــــــب دریاست...

ارسال نظر

(اگر پیش از این نظری ارسال نکرده اید، موافقت دارنده سایت برای نمایش نظر شما لازم می باشد. تا آن زمان، نظر شما نمایش داده نمی شود. از صبر شما متشکریم.)

درباره

این صفحه حاوی یک نوشته از وبلاگ که در April 17, 2007 4:08 AM ارسال شده می باشد.

ارسال قبلی این وبلاگ .: SiLeNt :. بوده است.

ارسال بعدی این وبلاگ .:SiLeNt moMeNtS:. است.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.