
بر سرم فریاد می زنی با خشمی عظیم تر از هر طوفانی.
اما نه من آن جوانه ی نوپایم که به این آسانی ها از طوفان خشم تو بلرزم
و نه آن طفل بی پناه که از ریزش تنها تکیه گاهم بهراسم.
از تو آموخته ام که چگونه پشت سد دروغ پناه بگیرم.
خشمگین تراز قبل فریاد می زنی.
می خواهی در چشمانت نگاه کنم و جام حقیقت را در کامت بریزم.
اما تو که وجود مرا لبریز دروغ کرده ای چگونه انتظارداری جام حقیقت را از چشمه ی وجود من بنوشی!؟
شاگرد زیرک و نابغه ای بوده ام دراین سال های با تو زیستن.
آنقدرکه بتوانم پشت استادم را به خاک بیندازم.
درچشمانت خیره می شوم که دریایی طوفانی در آنها موج می زند.
دستانم را آویز گردنت می کنم.
چند دقیقه ای درکمال آرامش و بی خیالی در دریای مواج چشمانت آب تنی می کنم.
بعد آهسته دهانم را به گوشت نزدیک می کنم.
با نفسی گرم تمام وجودت را به آتش می کشم.
و این جمله را در گوشت نجوا می کنم:
" دیگر دوستت ندارم "
_________________________________________________________

می گوید: یاد ِ روزهای قدیم به خیر.
چقدر دلمان خوش می شد وقتی پنجره های خانه را مه می گرفت.
یاد ِ خودم می افتم و غم ِ دوری ات، غم ِ نبودنت، ندیدنت، نشنیدنت، نبوییدنت و نبوسیدنت.
من مثل ِ پنجره های همین خانه ام که هیچ کاری به هیچ چیز ندارند حتی همین مه ای که گرفته شان و ولِشان هم نمی کند.
غم ِ دوری ات، غم ِ نبودنت، ندیدنت، نشنیدنت، نبوییدنت و نبوسیدنت درست مثل ِ همین مه چسبیده بیخ ِ هنجره ام.
لامصب هی فرویش می دهی و هی بزرگتر و بزرگتر می شود و امواج زمان هم نمی شویدش، امانم را بریده.
بی تو هر نفسم یه جان کندن بالا می آید.
اگرچه هزار باره شکسته این بغض اما...
می رود سمت ِ پنجره و هر چه از دوران ِ کودکی به خاطر می آورد طرح می زند روی شیشه ی بخار گرفته.
من لَم می دهم به پشتی ِ کاناپه، کنار ِ او و پنجره ی بخار گرفته که تصویرشان در چشم هایم موج می زند و بی صدا با انگشت از چپ به راست و از راست به چپ خط می کشم روی ِ بخار ِ شیشه.
نگاهم می کند.
لحظه ای ساکت می شود.
- قهوه ی تلخ یا شراب!؟
نگاه اش می کنم؛ ساکت.
یک لیوان می دهم دستم. نه شراب است و نه قهوه ی تلخ، همان همیشگی است.
می دانم چشم هایم که مواج می شوند نه از قهوه ی تلخ کاری بر می آید و نه از شراب، فقط ...
یک نفس تمام لیوان را سر می کشم.
نفسم گُر می گیرد و تو باز می گردی.
سرت را می گذاری روی سینه ام و
می گویی: تو که باشی احساس ِ آرامش و امنیت می کنم.
من تب می کنم.
گُر می گیرم از درون.
آنقدر که دانه های درشت ِ عرق می چکد از نگاهم.
می دانم.
خوب هم می دانم.
دارم هذیان می بینم.
بیهوده سعی می کنم دانه های عرق را از گونه هایم پاک کنم.
اینجا زیادی گرم است.
پیشانی ام را به آغوش ِ شیشه ی بخار گرفته می سپارم.
این هزار و یکمین باری است که بغض ام شکسته اما انگار نه انگار.
خرده های شکسته اش بیشتر گلویم را عذاب می دهد.
ساکت گوشه ی اتاق نشسته و نگاه ام می کند.
خنده ام می گیرد.
و چه خنده ی گسی!
عرق می کنم.
غم ِ دوری ات، غم ِ نبودنت، ندیدنت، نشنیدنت، نبوییدنت و نبوسیدنت در بَرَم می گیرد.
و خاطراتم آوار می شوند برسرم.
طفلک نشسته همان کُنج ِ اتاق و کِز کرده هنوز سایه ام.
و ساکت تر از همیشه زُل زده به ویران شدن ام،
از غم ِ دوری ات،
غم ِ نبودنت،
ندیدنت،
نشنیدنت،
نبوییدنت و
نبوسیدنت.

- این ها که گفتم حرف های یک هفته پیش است.
قبل از اینکه یک چیزهای جدیدی را بشنوم.
حالا دیگر این حرف ها فقط حرف است برای من.
دیگر هیچ کلمه ی این حرف ها را حس نمی کنم.
یک هفته پیش، لحظه ای که آن حرف ها راشنیدم تمام بدنم کرخت شد.
تمام ِ این یک هفته مغزم کار نمی کرد.
همه حرف ها و کارهایم از سر ِ عادت بود.
و آن جمله ها مدام توی مغزم تکرار می شدند بدون آنکه اختیار ِ نگه داشتنشان را داشته باشم.
به هیچ چیز نمی توانستم فکر کنم.
شب و روزم تکرار بی وقفه و بی اراده ی آن حرف ها بود.
حالا بعد از یک هفته کاملا ً بی تفاوت شده ام نسبت به این موضوع.
دیگر برایم مهم نیست.
تنها چیز مهمی که اتفاق افتاد این بود که تمام باورهای تلخم دوباره به اثبات رسید.
و من باز به هیچ دلخوش کرده بودم و به دروغ های رنگارنگ.
- از این حرف ها که بگذریم مسافرت ِ خوبی بود و خوش گذشت. چند روز اول که در روسیه از سرما منجمد شدیم. چند روز آخر هم در دبی یخمان باز شد!
پدر خانواده و برادرهایمان را هم ملاقات فرمودیم. فقط جای مادر و خواهرم خیلی خالی بود.
- دو روز پیش هم اتفاقی افتاد که اصلا انتظارش را نداشتم. به طور خیلی اتفاقی فهمیدم Paulo Coelho که تقریبا همه ی کتاب هایش را خوانده ام و خیلی از سبک ِ نوشتن اش خوشم می آید آمده لندن و قرار است برای طرفدارانش کتاب جدیدش را امضا کند. هیچ وقت فکر نمی کردم ببینم اش که دیدم و کتابش را هم برایم امضا کرد!
اسم کتاب ِ جدیدش The Witch Of Portobello است.
- بعد از دو سال امروز باز ورزش کردم و تازه امروز فهمیدم چقدر دلم برای ورزش کردن تنگ شده بود!
خلاصه اینکه خیلی حس ِ خوبی بود و قرار گذاشتیم هر روز با دوستان برویم ورزش.
نظرات (28)
چطوری تو؟! / گفتم یه رد پایی از خودمون به جا بذاریم / البته میدونم که تو عطر امدنم رو حس میکنی! (چشمک)
ارسال شده توسط پسری با کفشهای کتانی | April 20, 2007 11:16 PM
ارسال شده در April 20, 2007 23:16
vaaaaaaaaaaay!
bavaram nemishe az nazdik didish ?
kash manam oonja boodam
ارسال شده توسط amirmafia | April 21, 2007 3:18 PM
ارسال شده در April 21, 2007 15:18
سلام
و این جمله را در گوشت نجوا می کنم:
عالي مينويسي
مدتهابود كه نوشته هاتو مي خوندم اما وب خودمو قابل يو نمي دونستم تا اينكه خودت اومدي
ولي ديگه دلم ميخواد بهم سر بزني
ارسال شده توسط vc sdhi | April 24, 2007 2:34 AM
ارسال شده در April 24, 2007 02:34
migaam cheghadr khoobe ke adam shagerde zerangibasheo darsasho kheili khob yad begireeo badesh... ey baba pas man chera yad nemigiraam shagerde zerangi bashaam
ارسال شده توسط Alireza | April 24, 2007 6:57 PM
ارسال شده در April 24, 2007 18:57
من چون ماری در آستینت پرورده شدم
و از میان تمام طعمهای گس
دور از فنجانهای قهوه و سرخی های شراب
جدااز دروغها و دوروییها
تنها
یک حرف راست را در بطن خود پروراندم:
دیگر دوستت ندارم
ارسال شده توسط sarah | April 25, 2007 8:36 AM
ارسال شده در April 25, 2007 08:36
سلام
دلم برايت تنگ شده، تنگ مثله دنياي اطرافم كه پر از هيچ است.
متنت را براي همكارانم خواندم و كلي راجب تو و نوشته هايت حرف زدم.
دوستت دارم
يا حق
ارسال شده توسط alireza | April 25, 2007 4:01 PM
ارسال شده در April 25, 2007 16:01
salam. che dardnak minevisi va che dardanake vaghti yad avare darde man beshe dast neveshtat. mamnoon ke sar zadi. baz ham bia. hamishe dos daram esmeto to weblogam bebinam. az neveshtat khosham omad be shedat. khosh bashi soorati
ارسال شده توسط ali | April 25, 2007 4:39 PM
ارسال شده در April 25, 2007 16:39
از اينكه به وبم سر زدي مرسي....ا
آخرين مطلبتو خوندم اميدوارم نوشته هات ريشه در اصول فكري داشته باشه كه بهشون معتقدي....
اثيري مترياليستي ودر عين حال واقعه بينانه....
ارسال شده توسط سجاد ياري | April 25, 2007 4:45 PM
ارسال شده در April 25, 2007 16:45
GOES ON ANY WAY EVEN WITHOUT YOU................. che ghashang bood in , manam emrooz etefaghan raftam varzesh bade modatha hanooz badanam dard mikone albate!
ارسال شده توسط Ye Aalame Harf | April 26, 2007 12:05 AM
ارسال شده در April 26, 2007 00:05
بخاطر سه نقطه هاي پي در پي تو بروز كردم به وبلاگ خودت سري بزن.
يا حق
ارسال شده توسط alireza | April 26, 2007 1:38 PM
ارسال شده در April 26, 2007 13:38
man London zendegi nemeekonam balkeh Edinburgh hastam. vali az London khosham meeyaad, be hamoon dalil ke shaayad deegaran badeshoon beeyaad. tasmim daaram ke darsam tamoom shod beeyaam oonjaa ye vahede maskoooni too Chelsea gholnaame konim. baashad ke emaam zaman dastemoon o gereft o morede altafe elaahi gharar gereftim.
raasti neveshtehaaye kheyli aatashini meenevisi. az sabk-e neveshtan o ghodrate takhayolet khosham meeyaad. masalan oonjaa ke meekhaay kelid ro becharkhooni o dar ro baaz koni kheyli khoob meetooni koli ehsaas ro gholombeh koni o eenjoori be zaboon beeyari. vali kheyli aatashin neveshtan ham momkeneh kaar dastet bede o az mantegh door negahet daare. ye kam kootah beeyaay bad nist haaj khaanoom
ارسال شده توسط Aatash | April 27, 2007 2:33 PM
ارسال شده در April 27, 2007 14:33
واااااااااااااای بلاگت خیلی سخت بالا پایین میشه شاید به خاطره حجم بلا نوشتهات یا عکسهاته یا شاید هم مدلشه .
ارسال شده توسط کوزت | April 27, 2007 11:24 PM
ارسال شده در April 27, 2007 23:24
اون عكس اون اول خيلي جالبه. يه چيزي توي اين مايه ها كه زجر و عذاب رو با تمام وجود لمس كردن.
---
بايد بگم كه در مورد اون چيزي كه بهش ميگيم شعر هيچ حرفي ندارم كه بزنم. فقط خوندمش ولي شعر چيزي نيست كه من يه نفر بتونم بهش جوابي بدم.
---
چقدر دوست دارم كتابش رو الآن داشته باشم و بتونم بخونم. از نظر من وقتي توي كتابش داره امضا ميكنه امضا كمرنگي ميشه چون اون يه خط آنچنان معنايي كه بقيه ي خطوطش دارن رو نداره. خوش بحالت
ارسال شده توسط رفا | April 28, 2007 5:21 AM
ارسال شده در April 28, 2007 05:21
خیلی دوست دارم اینگونه نوشته ها را
نوشته که نه دل نوشته ها را
کاش زودتر به اینجا آمده بودم
و همیشه در هیاهوی همین کاش ها میمانم
کاش ...
-------------------
خیلی حال کردم با اینجا
میلینکمت که همیشه بیام
راستی اگه میشه منبع عکس هاتو به منم بگو
کاش فکر نکنی میخوام ...
موفق باشیم
تا بعد ...
ارسال شده توسط رضا | April 28, 2007 5:31 AM
ارسال شده در April 28, 2007 05:31
از تو آموخته ام که چگونه پشت سد دروغ پناه بگیرم
و از تو آموخته ام چطور پشت سد غرورم لهت کنم!
.....
باهات موافقم!
منم این جا احساس همرنگی و هم سویی عجیبی کردم
لینک می کنم با اجازه
راستی چرا فیلتری؟
ارسال شده توسط HiCRaN | April 28, 2007 7:22 AM
ارسال شده در April 28, 2007 07:22
فعلاً به زمان احتیاج دارم تا باهات بیشتر آشنا بشم..برای بار اول بد نبود، خوشمان آمد!!
ارسال شده توسط مست ديوانه | April 28, 2007 8:05 AM
ارسال شده در April 28, 2007 08:05
شمال هم خوبه ولی شما هم که بهت بد نگذشته .. درسته؟
راستی فکر کنم تو خط آخر نوشته ها اینو اشتباه نوشتی ((باورهایم تلخم )) فکر کنم البته قبل از پی نوشته هات!
ارسال شده توسط نستون | April 29, 2007 1:31 AM
ارسال شده در April 29, 2007 01:31
آن که عزیزترینم بودی تمام این روزها آغوشم را دروغت پرکرده است دگر جایی برایت نمانده
ارسال شده توسط مکتوب | April 29, 2007 8:08 AM
ارسال شده در April 29, 2007 08:08
آره. هنوزم می خونه.
؛)
(بلاگت دیر لود می شه، یه فکری براش بکن)
ارسال شده توسط ! me | April 29, 2007 9:45 PM
ارسال شده در April 29, 2007 21:45
سلام.
روسیه و دوبی! چقدر از هم دور و متفاوتن! گفتی ورزش من خودم سالهاست ورزش نکردم یعنی دیگه حس و حال قدیم رو ندارم. کوئیلیو رو در حد یک اسم و چند تا عکس می شناسم.
وبلاگ رو بعد از مدتی با عنوان "رستم دستان در دستان اژدهای بی کفایتی" آپدیت کردم.
ممنون.
ارسال شده توسط President Evil | May 1, 2007 11:58 AM
ارسال شده در May 1, 2007 11:58
سلام
نكي خواي بازم پيش من بياي
من لينكت مردم
ارسال شده توسط رز سياه | May 3, 2007 5:43 AM
ارسال شده در May 3, 2007 05:43
سلام
نكي خواي بازم پيش من بياي
من لينكت كردم
راستي آپ كن ديگه
ارسال شده توسط رز سياه | May 3, 2007 5:45 AM
ارسال شده در May 3, 2007 05:45
چقدر سفت شده پدال دوچرخه دونفره دوستی مان زیر پایم.
حالا یا من خسته ام؛
یا شیب زیاد شده.
شاید هم،
تو دیگر رکاب نمی زنی.
ارسال شده توسط HiCRaN | May 6, 2007 10:32 AM
ارسال شده در May 6, 2007 10:32
بغض راه نفسم را بسته،بعدا مي آيم...
ارسال شده توسط shizZeR | May 6, 2007 4:42 PM
ارسال شده در May 6, 2007 16:42
سلام دوست عزیز
ممنون و داستانکت زیبا بود ولی حزین
کلئوپاترا
ارسال شده توسط کلئوپاترا | May 7, 2007 12:41 PM
ارسال شده در May 7, 2007 12:41
enghad 0madam didam hamin neveshtas khase sh0dam
chera neminevisi?mage kh0det naGOFTII
ارسال شده توسط shiVa | September 9, 2007 9:23 PM
ارسال شده در September 9, 2007 21:23
سلام
روح نوشته هایتان زیباست
خدا با شماست که جرات نوشتن دارید
پیروز و برقرار باشی
قدرت کلامتان پایدار
دستتان پر توان
آشنایی از راه دور
ارسال شده توسط zynab | September 11, 2007 8:23 PM
ارسال شده در September 11, 2007 20:23
اینم یک یادگاری کوچک از عمو برای شما
سخن از شمع و گل گفتن چه زیباست...
سخن از اتشی تند و فریـــــــــــباست ...
تـــــــــــب پـــــــــــــــــروانه بودن در دل نار
چو حال موجی اندر قلـــــــــب دریاست...
ارسال شده توسط alireza | January 2, 2008 11:18 AM
ارسال شده در January 2, 2008 11:18