.:SiLeNt moMeNtS:.

I run all the way to the train station.
I should not be late.
My tears are falling,
Will I ever see you again!?
Deep down inside,
I aspire to see you at the station.
I arrive,
breathless.
I look around and there you are,
Sitting at a corner on your own.
I just forgot why you left me one hour ago.
I hold your hands in mine,
I can not tell from your face whether, you are happy or not.
“Come back home darling. I can’t live without your love.” I say and I cry.
‘I have to make a phone call.” You reply.
All the way back home
I try to pretend like I did not hear what you said on the phone.
“I missed the train. See you, maybe … later …” you said.
I did not hear what you said.
I did not.
Did you only miss the train?!
She missed the train.
Oh rain,
Rain
Rain
Would you wash my pain away!

__________________________________________________________________________
- مادرم دریا رو خیلی دوست داره اما ازش می ترسه. وقتایی که می رفتیم کنار دریا همیشه سعی می کرد تا جایی که امکان داره به آب نزدیک نشه. یکی از صفاتی که از مادرم به ارث بردم همینه، که یه چیزایی رو خیلی دوس دارم اما ازشون می ترسم و اگه بهم نزدیک بشن ازشون فرار می کنم! حتی چیزایی که فکر می کنم می تونن واسم مفید باشن.
این بار اما یکی از همین چیزا گیرم انداخته. حالا به همون اندازه ای که قبلا می خواستم ازش فرار کنم می خوام که باهام باشه. اما هنوز یه وقتایی که تو اوج ِ خواستنش هستم احساس می کنم بالا سرم یه ابر ِ سیاهه که داره بهم می گه که قبل از شروع شدنه طوفان باید فرار کنم..
اما من یه چیزیو شروع نمی کنم یا اگه شروع کنم تا تهش میرم. این چیزیو هم که شروع کردم از اوناس که می خوام تا ابد تموم نشه.
چون خسته ام نمی کنه.
اذیتم نمی کنه.
شیرینه شیرزینه شبیه احساس امنیت.
اما از اون ابر سیاه می ترسم هنوز.
می ترسم که بباره و من بمونم و ...
من فقط به خورشید فکر می کنم ...
- داشتم به این فکر می کردم چی بنویسم که یاد نوشته های قدیمی ام افتادم . چندتاشونو خوندم.
یهو پرت شدم به چند سال پیش. یه جوری بود، یه حسه عجیب. هم خوب هم بد!
- امشب خیلی دلم پیش دوستای قدیمی ام بود. جناب س ، ش، ب، ن، اون یکی ش و خیلی های دیگه. مثه سگ دلم می خواد برگردم به اون روزا اما نمی خوام.
- از دوشنبه باید برم دانشگاه. الان دو روزه یه دقیقه دلهره دارم یه دقیقه آرومم.
- این روزا همش دارم می گردم همه جا رو اما پیدا نمی کنم. نمی شه. نیست. همون موقع که فکر می کنم دیگه پیداش کردم غیب میشه. انگار که حسه نوشتنم هست اما نست.
- البته یه دلیل دیگه ی ننوشتنم این بود که خیلی گرفتار بودم. امتحان داشتم بعدشم که دنبال خونه می گشتم و توی یه ماه سه بار اثاث کشی کردم تا بالاخره جایی رو که دوست داشتم پیدا کردم.
و کلی چیزای دیگه.
- نمی دونم مردم ِ این زمونه انقدر کوتاه فکرند و بخیل!؟
چش ندارن ببین کسی چیزی داره که اونا ندارن.
اونایی هم یه چیزی دارن که کسی نداره فکر می کنن فقط اونان که لیاقت داشتنش رو دارن.
اخه چیه این دنیا از روی انصافه!؟
- چند وقته که همه ی حس های متضادو با هم دارم. نمی دونم چمه!؟
- کلی حرف توی سرم داره می چرخه اما کلمه های درستو واسه نوشتنشون پیدا نمی کنم. فکر کنم باید ... امممممممممممم نه ... خودمم نمی دونم باید چی کار کنم.
وقتی فهمیدم برمی گردم.
- راستی این بی قراری های بی سر و ته ِ کودکانه ام را بخشش. دست خودم نیست زیاد دلتنگت می شوم دیوانه وار از همین لحظه تا لحظه ی بعد !
