« September 2007 | صفحه اصلی

October 2007 آرشیو

October 21, 2007

.: The FiRsT sToRy oF Miss.B 'N Mr.A :.

22809013.jpg

بعد از یه روز طولانی توی دانشگاه الف توی راه خونه بود که ب زنگ زد.
صدای ب گرفته بود.
وقتی جریانو به الف گفت چشمای الف دیگه جایی رو ندید.
احساس کرد که اشک داره چنگ می زنه به پرده ای که چشماشو تار کرده بود اما اگه جلوی اون گریه می کرد اون پشتش به کی گرم می شد!؟
دکتر بهش گفته بود باید بره بیمارستان به خاطر یه غده که اونجا باید نوعشو تشخیص می دادن.
یه چیزی توی دل الف بهش می گفت این یه شوخی، امتحان، دروغ یا هرچیزی به جز حقیقته!
ب پرسید: اگه غده بدخیم بود چی کار می کنی؟
الف شروع کرد به دلداری دادن که آدم این جور وقتا به بدترین حالت فکر نمی کنه و تا دقیقا معلوم نشده غده چیه ناراحت نمی شه و ...
- جواب منو بده
- همون کاری که تا حالا می کردم. مگه قرار چیزی عوض بشه!؟
( اینو گفت و توی دلش فقط خدا خدا می کرد شوخی، دروغ یا هر چیزی غیر از حقیقت باشه.)
- یعنی با کسی که داره می میره می مونی و خودتو بد بخت می کنی؟
( یهو سر الف گیج رفت و همه ی تنش خیس عرق شد اما مثل بید می لرزید.)
- آره
- چرا؟
- چون دوستش دارم.
- مثل بچه های شونزده ساله حرف نزن. چرا؟
( دنیا داشت دور سر الف می چرخید. انگار که توی مغزش زلزله اومده باشه. همه ی افکارش به هم ریخته بود. هیچی سر جاش نبود. نمی تونست کلمه های درستو پیدا کنه. نمی دونست منظورشو با چه کلمه هایی بیان کنه.
می خواست بگه چون اگه جامون عوض می شد، تو تنهام نمی ذاشتی. اما اون کلمه های لامصبو نه توی ذهنش می تونست پیدا کنه و نه می تونست به زبون بیاره.)

44292527-lg.jpg

به خاطر سر و صدای زیاد توی مترو قرار شد وقتی الف رسید خونه با هم حرف بزنن.
وقتی گوشیو قطع کرد، دیگه نتونست تحمل کنه و اون پرده پاره شد.
نمی تونست به هیچی فکر کنه.
فقط خدا خدا می کرد که دروغ باشه.
میونه اشکاش یهو خندید.
خنده ای که تلخ ترین خنده ی زندگیش بود.
نه مرگ و نه حتی جدایی نمی تونست یاده اونو از ذهنش پاک کنه.
اما باید جولوی اشکاشو می گرفت.
وقتی زنگ می زنه نباید صداش گرفته باشه.
نباید بفهمه که گریه کرده.
خودش هم نفهمید چه طور رسید خونه.
همین که الف درو پشت سرش بست، ب زنگ زد.
همه ی وجود الف داشت می لرزید اما نذاشت صداش بلرزه.
پاهاش دیگه توان راه رفتنو نداشتن.
همون جا پشت در نشست روی زمین.
- الان دکترم زنگ زد بهم. گفت اون نمونه ای که ازم گرفته بودن رو دوباره آزمایش کرده. اشتباه شده غده نیست یه کیسته ساده است.
( اشتباه کردن!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
دوباره اشکاش جاری شدن اما این بار اشک شوق بود اما واسه این که ب نفهمه هیچی نگفت.

ee5ea.jpg

- به شرافتم قسم وقتی من دکتر شدم اگه اگه اگه! یه روز یه همچین اشتباه بزرگی کردم طبابتو می ذارم کنار و میرم راننده تاکسی میشم.

- یکی نبود به اون دکتر احمق بگه که حواست به قلب ضعیف بعضی ها هم باشه الاغ!!!!!!!

- چند روز پیش که داشتم توی روزنامه یه مقاله می خوندم در مورد ناراضی بودن مردم از بیمارستانای انگلیس داشتم فکر می کردم واسه چی آخه!؟ اما حالا می فهمم.

- تازگی ها زیاد خوابشو می بینم. توی خواب فکر می کنم که هنوز زنده است و همیشه سر به سرم میذاره. خیلی دلم واسش تنگ شده.

- یه بار دیگه هم بهت می گم ... اون روزی که بفهمی واقعا شاخ در میاری. حالا می خوای باور کن می خوای باور نکن. اما بالاخره یه روزی می فهمی.

درباره October 2007

این صفحه حاوی تمام نوشته هایی که به غرور ِ صورتی در October 2007 ارسال شده می باشد. نوشته ها بر حسب قدیمی تر به جدید تر فهرست شده است.

آرشیو قبلی September 2007 می باشد.

در صفحه اصلی و یا با دیدن آرشیو می توانید موارد خیلی بیشتری پیدا کنید.