<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>غرور ِ صورتی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://pinkpride.net/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://pinkpride.net/atom.xml" />
   <id>tag:pinkpride.net,2008://2</id>
   <updated>2007-10-21T21:43:27Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">مووبل تایپ 3.31</generator>

<entry>
   <title>.: The FiRsT sToRy oF Miss.B &apos;N Mr.A :.</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://pinkpride.net/2007/10/_the_first_story_of_missb_n_mr.html" />
   <id>tag:pinkpride.net,2007://2.96</id>
   
   <published>2007-10-21T21:28:38Z</published>
   <updated>2007-10-21T21:43:27Z</updated>
   
   <summary> بعد از یه روز طولانی توی دانشگاه الف توی راه خونه بود که ب زنگ زد. صدای ب گرفته بود. وقتی جریانو به الف گفت چشمای الف دیگه جایی رو ندید. احساس کرد که اشک داره چنگ می زنه...</summary>
   <author>
      <name>bacchus</name>
      <uri>http://pinkpride.net</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://pinkpride.net/">
      <![CDATA[<img alt="22809013.jpg" src="http://pinkpride.net/22809013.jpg" width="590" height="833" />

بعد از یه روز طولانی توی دانشگاه الف توی راه خونه بود که ب زنگ زد.
صدای ب گرفته بود.
وقتی جریانو به الف گفت چشمای الف دیگه جایی رو ندید.
احساس کرد که اشک داره چنگ می زنه به پرده ای که چشماشو تار کرده بود اما اگه جلوی اون گریه می کرد اون پشتش به کی گرم می شد!؟
دکتر بهش گفته بود باید بره بیمارستان به خاطر یه غده که اونجا باید نوعشو تشخیص می دادن.
یه چیزی توی دل الف بهش می گفت این یه شوخی، امتحان، دروغ یا هرچیزی به جز حقیقته!
ب پرسید: اگه غده بدخیم بود چی کار می کنی؟
الف شروع کرد به دلداری دادن که آدم این جور وقتا به بدترین حالت فکر نمی کنه و تا دقیقا معلوم نشده غده چیه ناراحت نمی شه و ...
- جواب منو بده
- همون کاری که تا حالا می کردم. مگه قرار چیزی عوض بشه!؟
( اینو گفت و توی دلش فقط خدا خدا می کرد شوخی، دروغ یا هر چیزی غیر از حقیقت باشه.)
- یعنی با کسی که داره می میره می مونی و خودتو بد بخت می کنی؟
( یهو سر الف گیج رفت و همه ی تنش خیس عرق شد اما مثل بید می لرزید.)
- آره
- چرا؟
- چون دوستش دارم.
- مثل بچه های شونزده ساله حرف نزن. چرا؟
( دنیا داشت دور سر الف می چرخید. انگار که توی مغزش زلزله اومده باشه. همه ی افکارش به هم ریخته بود. هیچی سر جاش نبود. نمی تونست کلمه های درستو پیدا کنه. نمی دونست منظورشو با چه کلمه هایی بیان کنه.
می خواست بگه چون اگه جامون عوض می شد، تو تنهام نمی ذاشتی. اما اون کلمه های لامصبو نه توی ذهنش می تونست پیدا کنه و نه می تونست به زبون بیاره.)

<img alt="44292527-lg.jpg" src="http://pinkpride.net/44292527-lg.jpg" width="540" height="360" />

به خاطر سر و صدای زیاد توی مترو قرار شد وقتی الف رسید خونه با هم حرف بزنن.
وقتی گوشیو قطع کرد، دیگه نتونست تحمل کنه و اون پرده پاره شد.
نمی تونست به هیچی فکر کنه.
فقط خدا خدا می کرد که دروغ باشه.
میونه اشکاش یهو خندید.
خنده ای که تلخ ترین خنده ی زندگیش بود.
نه مرگ و نه حتی جدایی نمی تونست یاده اونو از ذهنش پاک کنه.
اما باید جولوی اشکاشو می گرفت.
وقتی زنگ می زنه نباید صداش گرفته باشه.
نباید بفهمه که گریه کرده.
خودش هم نفهمید چه طور رسید خونه.
همین که  الف درو پشت سرش بست، ب زنگ زد.
همه ی وجود الف داشت می لرزید اما نذاشت صداش بلرزه.
پاهاش دیگه توان راه رفتنو نداشتن.
همون جا پشت در نشست روی زمین.
- الان دکترم زنگ زد بهم. گفت اون نمونه ای که ازم گرفته بودن رو دوباره آزمایش کرده. اشتباه شده غده نیست یه کیسته ساده است.
( اشتباه کردن!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
دوباره اشکاش جاری شدن اما این بار اشک شوق بود اما واسه این که ب نفهمه هیچی نگفت.

<img alt="ee5ea.jpg" src="http://pinkpride.net/ee5ea.jpg" width="400" height="531" />

- به شرافتم قسم وقتی من دکتر شدم اگه اگه اگه! یه روز یه همچین اشتباه بزرگی کردم طبابتو می ذارم کنار و میرم راننده تاکسی میشم.

- یکی نبود به اون دکتر احمق بگه که حواست به قلب ضعیف بعضی ها هم باشه الاغ!!!!!!!

- چند روز پیش که داشتم توی روزنامه یه مقاله می خوندم در مورد ناراضی بودن مردم از بیمارستانای انگلیس داشتم فکر می کردم واسه چی آخه!؟ اما حالا می فهمم.

- تازگی ها زیاد خوابشو می بینم. توی خواب فکر می کنم که هنوز زنده است و همیشه سر به سرم میذاره. خیلی دلم واسش تنگ شده.

- یه بار دیگه هم بهت می گم ... اون روزی که بفهمی واقعا شاخ در میاری. حالا می خوای باور کن می خوای باور نکن. اما بالاخره یه روزی می فهمی.]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>.:SiLeNt moMeNtS:.</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://pinkpride.net/2007/09/silent_moments.html" />
   <id>tag:pinkpride.net,2007://2.95</id>
   
   <published>2007-09-16T05:54:15Z</published>
   <updated>2007-09-18T02:24:54Z</updated>
   
   <summary> I run all the way to the train station. I should not be late. My tears are falling, Will I ever see you again!? Deep down inside, I aspire to see you at the station. I arrive, breathless. I...</summary>
   <author>
      <name>bacchus</name>
      <uri>http://pinkpride.net</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://pinkpride.net/">
      <![CDATA[<strong><strong><img alt="Falling.jpg" src="http://pinkpride.net/Falling.jpg" width="500" height="456" />

I run all the way to the train station.
I should not be late.

My tears are falling,
Will I ever see you again!?

Deep down inside,
I aspire to see you at the station.

I arrive,
breathless.
I look around and there you are,
Sitting at a corner on your own.

I just forgot why you left me one hour ago.

I hold your hands in mine,
I can not tell from your face whether, you are happy or not.


“Come back home darling. I can’t live without your love.” I say and I cry.
‘I have to make a phone call.” You reply.

All the way back home
I try to pretend like I did not hear what you said on the phone.

“I missed the train. See you, maybe … later …” you said.

I did not hear what you said.
I did not.

Did you only miss the train?!

She missed the train.

Oh rain,
Rain
Rain
Would you wash my pain away!

<img alt="Hush.jpg" src="http://pinkpride.net/Hush.jpg" width="550" height="379" />

__________________________________________________________________________


- مادرم دریا رو خیلی دوست داره اما ازش می ترسه. وقتایی که می رفتیم کنار دریا همیشه سعی می کرد تا جایی که امکان داره به آب نزدیک نشه. یکی از صفاتی که از مادرم به ارث بردم همینه، که یه چیزایی رو خیلی دوس دارم اما ازشون می ترسم و اگه بهم نزدیک بشن ازشون فرار می کنم! حتی چیزایی که فکر می کنم می تونن واسم مفید باشن. 
این بار اما یکی از همین چیزا گیرم انداخته. حالا به همون اندازه ای که قبلا می خواستم ازش فرار کنم می خوام که باهام باشه. اما هنوز یه وقتایی که تو اوج ِ خواستنش هستم احساس می کنم بالا سرم یه ابر ِ سیاهه که داره بهم می گه که قبل از شروع شدنه طوفان باید فرار کنم..
اما من یه چیزیو شروع نمی کنم یا اگه شروع کنم تا تهش میرم. این چیزیو هم که شروع کردم از اوناس که می خوام تا ابد تموم نشه. 
چون خسته ام نمی کنه. 
اذیتم نمی کنه. 
شیرینه شیرزینه شبیه احساس امنیت. 
اما از اون ابر سیاه می ترسم هنوز. 
می ترسم که بباره و من بمونم و ... 
من فقط به خورشید فکر می کنم ...


- داشتم به این فکر می کردم چی بنویسم که یاد نوشته های قدیمی ام افتادم . چندتاشونو خوندم. 
یهو پرت شدم به چند سال پیش. یه جوری بود، یه حسه عجیب. هم خوب هم بد!

- امشب خیلی دلم پیش دوستای قدیمی ام بود. جناب س ، ش، ب، ن، اون یکی ش    و خیلی های دیگه. مثه سگ دلم می خواد برگردم به اون روزا اما نمی خوام. 

- از دوشنبه باید برم دانشگاه. الان دو روزه یه دقیقه دلهره دارم یه دقیقه آرومم.

- این روزا همش دارم می گردم همه جا رو اما پیدا نمی کنم. نمی شه. نیست. همون موقع که فکر می کنم دیگه پیداش کردم غیب میشه. انگار که حسه نوشتنم هست اما نست. 

- البته یه دلیل دیگه ی ننوشتنم این بود که خیلی گرفتار بودم. امتحان داشتم بعدشم که دنبال خونه می گشتم و توی یه ماه سه بار اثاث کشی کردم تا بالاخره جایی رو که دوست داشتم پیدا کردم.
و کلی چیزای دیگه.

- نمی دونم مردم ِ این زمونه انقدر کوتاه فکرند و بخیل!؟ 
چش ندارن ببین کسی چیزی داره که اونا ندارن.
اونایی هم یه چیزی دارن که کسی نداره فکر می کنن فقط اونان که لیاقت داشتنش رو دارن.
اخه چیه این دنیا از روی انصافه!؟

- چند وقته که همه ی حس های متضادو با هم دارم. نمی دونم چمه!؟

- کلی حرف توی سرم داره می چرخه اما کلمه های درستو واسه نوشتنشون پیدا نمی کنم. فکر کنم باید ... امممممممممممم نه ... خودمم نمی دونم باید چی کار کنم.
وقتی فهمیدم برمی گردم.

- راستی این بی قراری های بی سر و ته ِ کودکانه ام را بخشش. دست خودم نیست زیاد دلتنگت می شوم دیوانه وار از همین لحظه تا لحظه ی بعد !

<img alt="Window.jpg" src="http://pinkpride.net/Window.jpg" width="560" height="800" />
</strong></strong>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>.: ThiS fUcKiN&apos; LiFe GoeS oN aNyWaY, eVeN WiThOut yO :.</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://pinkpride.net/2007/04/_this_fuckin_life_goes_on_anyw.html" />
   <id>tag:pinkpride.net,2007://2.94</id>
   
   <published>2007-04-17T03:08:59Z</published>
   <updated>2007-04-29T12:49:41Z</updated>
   
   <summary> بر سرم فریاد می زنی با خشمی عظیم تر از هر طوفانی. اما نه من آن جوانه ی نوپایم که به این آسانی ها از طوفان خشم تو بلرزم و نه آن طفل بی پناه که از ریزش تنها...</summary>
   <author>
      <name>bacchus</name>
      <uri>http://pinkpride.net</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://pinkpride.net/">
      <![CDATA[<img alt="Pain.jpg" src="http://pinkpride.net/Pain.jpg" width="450" height="600" />

بر سرم فریاد می زنی با خشمی عظیم تر از هر طوفانی.
اما نه من آن جوانه ی نوپایم که به این آسانی ها از طوفان خشم تو بلرزم
و نه آن طفل بی پناه که از ریزش تنها تکیه گاهم بهراسم.
از تو آموخته ام که چگونه پشت سد دروغ پناه بگیرم.
خشمگین تراز قبل فریاد می زنی.
می خواهی در چشمانت نگاه کنم و جام حقیقت را در کامت بریزم.
اما تو که وجود مرا لبریز دروغ کرده ای چگونه انتظارداری جام حقیقت را از چشمه ی وجود من بنوشی!؟
شاگرد زیرک و نابغه ای بوده ام دراین سال های با تو زیستن.
آنقدرکه بتوانم پشت استادم را به خاک بیندازم.
درچشمانت خیره می شوم که دریایی طوفانی در آنها موج می زند.
دستانم را آویز گردنت می کنم.
چند دقیقه ای درکمال آرامش و بی خیالی در دریای مواج چشمانت آب تنی می کنم.
بعد آهسته دهانم را به گوشت نزدیک می کنم.
با نفسی گرم تمام وجودت را به آتش می کشم.
و این جمله را در گوشت نجوا می کنم:
 
" دیگر دوستت ندارم "

_________________________________________________________


<img alt="In%20His%20Arms.jpg" src="http://pinkpride.net/In%20His%20Arms.jpg" width="495" height="632" />


می گوید: یاد ِ روزهای قدیم به خیر. 
چقدر دلمان خوش می شد وقتی پنجره های خانه را مه می گرفت.
یاد ِ خودم می افتم و غم ِ دوری ات، غم ِ نبودنت، ندیدنت، نشنیدنت، نبوییدنت و نبوسیدنت.
من مثل ِ پنجره های همین خانه ام که هیچ کاری به هیچ چیز ندارند حتی همین مه ای که گرفته شان و ولِشان هم نمی کند.
غم ِ دوری ات، غم ِ نبودنت، ندیدنت، نشنیدنت،  نبوییدنت و نبوسیدنت درست مثل ِ همین مه چسبیده بیخ ِ هنجره ام. 
لامصب هی فرویش می دهی و هی بزرگتر و بزرگتر می شود و امواج زمان هم نمی شویدش، امانم را بریده.
بی تو هر نفسم یه جان کندن بالا می آید.
اگرچه هزار باره شکسته این بغض اما...
می رود سمت ِ پنجره و هر چه از دوران ِ کودکی به خاطر می آورد طرح می زند روی شیشه ی بخار گرفته.
من لَم می دهم به پشتی ِ کاناپه، کنار ِ او و پنجره ی بخار گرفته که تصویرشان در چشم هایم موج می زند و بی صدا با انگشت از چپ به راست و از راست به چپ خط می کشم روی ِ بخار ِ شیشه.
نگاهم می کند.
لحظه ای ساکت می شود.
- قهوه ی تلخ یا شراب!؟
نگاه اش می کنم؛ ساکت.
یک لیوان می دهم دستم. نه شراب است و نه قهوه ی تلخ، همان همیشگی است.
می دانم چشم هایم که مواج می شوند نه از قهوه ی تلخ کاری بر می آید و نه از شراب، فقط ...
یک نفس تمام لیوان را سر می کشم.
نفسم گُر می گیرد و تو باز می گردی.
سرت را می گذاری روی سینه ام و
می گویی: تو که باشی احساس ِ آرامش و امنیت می کنم.
من تب می کنم.
گُر می گیرم از درون.
آنقدر که دانه های درشت ِ عرق می چکد از نگاهم.
می دانم.
خوب هم می دانم.
دارم هذیان می بینم.
بیهوده سعی می کنم دانه های عرق را از گونه هایم پاک کنم.
اینجا زیادی گرم است.
پیشانی ام را به آغوش ِ شیشه ی بخار گرفته می سپارم.
این هزار و یکمین باری است که بغض ام شکسته اما انگار نه انگار.
خرده های شکسته اش بیشتر گلویم را عذاب می دهد.
ساکت گوشه ی اتاق نشسته و نگاه ام می کند.
خنده ام می گیرد.
و چه خنده ی  گسی!
عرق می کنم.
غم ِ دوری ات، غم ِ نبودنت، ندیدنت، نشنیدنت، نبوییدنت و نبوسیدنت در بَرَم می گیرد.
و خاطراتم آوار می شوند برسرم.
طفلک نشسته همان کُنج ِ اتاق و کِز کرده هنوز سایه ام.
و ساکت تر از همیشه زُل زده به ویران شدن ام،
از غم ِ دوری ات، 
غم ِ نبودنت، 
ندیدنت، 
نشنیدنت، 
نبوییدنت و 
نبوسیدنت.





<img alt="minutes%20of%20madness.jpg" src="http://pinkpride.net/minutes%20of%20madness.jpg" width="460" height="613" />


- این ها که گفتم حرف های یک هفته پیش است. 
قبل از اینکه یک چیزهای جدیدی را بشنوم.
حالا دیگر این حرف ها فقط حرف است برای من.
دیگر هیچ کلمه ی این حرف ها را حس نمی کنم.
یک هفته پیش، لحظه ای که آن حرف ها راشنیدم تمام بدنم کرخت شد.
تمام ِ این یک هفته مغزم کار نمی کرد.
همه حرف ها و کارهایم از سر ِ عادت بود.
و آن جمله ها مدام توی مغزم تکرار می شدند بدون آنکه اختیار ِ نگه داشتنشان را داشته باشم.
به هیچ چیز نمی توانستم فکر کنم.
شب و روزم تکرار بی وقفه و بی اراده ی آن حرف ها بود.
حالا بعد از یک هفته کاملا ً بی تفاوت شده ام نسبت به این موضوع.
دیگر برایم مهم نیست.
تنها چیز مهمی که اتفاق افتاد این بود که تمام باورهای تلخم دوباره به اثبات رسید.
و من باز به هیچ دلخوش کرده بودم و به دروغ های رنگارنگ.



- از این حرف ها که بگذریم مسافرت ِ خوبی بود و خوش گذشت. چند روز اول که در روسیه از سرما منجمد شدیم. چند روز آخر هم در دبی یخمان باز شد!
پدر خانواده و برادرهایمان را هم ملاقات فرمودیم. فقط جای  مادر و خواهرم خیلی خالی بود.

- دو روز پیش هم اتفاقی افتاد که اصلا انتظارش را نداشتم. به طور خیلی اتفاقی فهمیدم Paulo Coelho که تقریبا همه ی کتاب هایش را خوانده ام و خیلی از سبک ِ نوشتن اش خوشم می آید آمده لندن و قرار است برای طرفدارانش کتاب جدیدش را امضا کند. هیچ وقت فکر نمی کردم ببینم اش که دیدم و کتابش را هم برایم امضا کرد!
اسم کتاب ِ جدیدش The Witch Of Portobello است.

- بعد از دو سال امروز باز ورزش کردم و تازه امروز فهمیدم چقدر دلم برای ورزش  کردن تنگ شده بود!
خلاصه اینکه خیلی حس ِ خوبی بود و قرار گذاشتیم هر روز با دوستان برویم ورزش.


]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>.: SiLeNt :.</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://pinkpride.net/2007/04/_silent.html" />
   <id>tag:pinkpride.net,2007://2.93</id>
   
   <published>2007-04-03T02:31:59Z</published>
   <updated>2007-04-03T02:32:23Z</updated>
   
   <summary> / امروز سردترین روز ِ زندگی ام است اما من احساس می کنم در جایی شبیه ِ بیابانی بی آب و علف، زیر نگاه های ِ سوزاننده ی ِ خورشید گم شده ام، تنها و تنها. دست ِ باد...</summary>
   <author>
      <name>bacchus</name>
      <uri>http://pinkpride.net</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://pinkpride.net/">
      <![CDATA[<img alt="Kiss.jpg" src="http://pinkpride.net/Kiss.jpg" width="450" height="600" />

/ امروز سردترین روز ِ زندگی ام است اما من احساس می کنم در جایی شبیه ِ بیابانی بی آب و علف، زیر نگاه های ِ سوزاننده ی ِ خورشید گم شده ام، تنها و تنها. دست ِ باد به صورتم سیلی می زند.خیس عرق شده ام اما یقه ی پالتوام را تا روی گردنم بالا می کشم. حس ِ ناخوشایندی دارم. نمی دانم چرا اسرار داری که هر وقت دلگیری تنهایت بگذارم!؟ کاش این سرما می توانست  مار ِ افکار ِ حلقه زده بر ذهن ِ خسته ی مرا کمی بخواباند. 
نمی دانم کی اما به در ِ خانه می رسم. کلید را در قفل ِ در می چرخانم و این بار زنگ نمی زنم و بی صدا وارد می شوم تا یک بار هم که شده غافلگیرت کنم. این همه در خیابان های شهر پرسه زدم و اندیشیدم اما هنوز هزاران چرای بی جواب در ذهن ِ ژولیده ام می لولند. از پله ها بالا می آیم. از اتاق صدایی شبیه خنده و ناله به گوش می رسد. 

\ در این سرما عده ای در گوشه ای از خیابان جمع شده اند. و آهنگی که به گوش می رسد مرا هم به سوی جمعیت می کشاند. پیر ِ مردی که می نوازد. پسرکی که می خواند و دخترکی که می رقصد.

/ پشت ِ در ِ اتاق صداها واضح تر می شوند. تو نه تنهایی و نه حتی دلگیر:  
- یواش تر دیوونه ...     
– مگه همینو نمی خواستی؟        
و بعد صدای ناله و خنده هایتان تا اوج فلک می تازد.

\ لب های چروکیده ی پیر مرد بر نیلبکی نشسته اند و در آن می دَمَد. پسرک صدای گرمی دارد و تن ِ خترک در نهایت ِ هماهنگی با آن دو به پیچ و تاب در آمده است.

/ دست و پایم سُست می شوند و کلیدهایی که در دست دارم آزادیشان را سقوط می کنند به سوی آغوش ِ زمین. با صدای در آغوش کشیده شدن کلیدها انگار که من هم از بلندای ِ زندگی بر سخت ترین سخره های خیانت می افتم و هزار هزار تکه می شوم.

\ چشمان بسته ی پیر ِ مرد حکایت از حضورش در عالمی دیگر دارد. جمعیت دل به کلام ِ پسر، گوش به نوای ِ نیلبک ِ پیر ِ مرد و چشم به رقص ِ دخترک باخته اند. ذهن ِ من اما، تنها با تو  و خیال ِ تو درگیر است.

/ سرم را به در ِ اتاق می کوبم شاید مثل ِ کلیدها هر چه در سرم می چرخد بر زمین بیفتد.

\ دخترک که از حرکت باز می ایستد متوجه می شوم که نمایش تمام شده است.

/ خنده هایتان جان می دهد. چندان طول نمی کشد که در را باز می کنی و جسم من مثال ِ سایه ای به جا مانده از کالبدش می ماسد بر زمین.

\ درخترک دو گوشه ی دامنش را بالا می گیرد و میان ِ جمعیت می گردد و هر کس سکه ای در دامن دختر می اندازد. من هرچه در جیب دارم به دامن درخترک می ریزم. با تعجب به صورتم خیره می شود اما چیزی نمی گوید جز یک لبخند.

/ با چهره ی ِ دزدانی که هرگز انتظار ِ به دام افتادن را نداشته اند و با چشمانی گرد شده خیره مانده اید جسم ِ نیمه جانم را و من چه بیهوده تلاش می کنم نفسی بر آورم تا حس کنم که هنوز زنده ام! اشک از چشمانت جاری می شود و کنارم می نشینی.

\ دختر و پسر، شاد و خندان گوشه ای می نشینند و بی دغدغه به شمردن ِ سکه ها مشغول می شوند.

/ سعی می کنی دستان ِ لَمس شده ام را بگیری و صورتم را ببوسی و نمی دانی که من هیچ چیز حس نمی کنم دیگر.

\ من و پیر ِ مرد، هر دو محو ِ تماشای ِ آن دو  فارغ از دنیای اطرافمان در افکار ِ خود می چرخیم شاید ... شایدش بماند برای من و پیر ِ مرد که در دنیای خود پی ِ چه می گردیم!

<img alt="dark%20glamoure.jpg" src="http://pinkpride.net/dark%20glamoure.jpg" width="570" height="379" />

____________________________________________________________

1. در مورد آن لکه های آبی و بنفش گفتم اش.
گفت: در این مورد هم ده، پانزده سالی پیرتر عمل می کنی!!
خندیدم.
بعد نشست با آدم های سی،سی و پنج ساله مقایسه ام کرد.
راست می گفت.تفاوت ِ چندانی نبود!


2. نمی دانم با خودم لج کرده ام یا با او!؟
یک چیزهایی بود که او نگفته بود و من نمی دانستم،
حالا یک چیزهایی هست که من نمی گویم و او نمی داند.
و نخواهم گفت. تا به قول ِ خودش این به آن در شود!
شاید بعدها، یک روزی فهمید.
باشد که بفهمد دیر فهمیدن ِ بعضی چیزها چقدر آدم را می سوزاند.


3. چشم هایم را باز کردم، دیدم روی کاناپه خوابم برده .
سنگینی یک چیزی را روی ِ زانوهایم حس کردم.
نگاه کردم دیدم سرش را گذاشته روی ِ پاهایم و خوابش برده.
پیش ِ خودم گفتم لابد وقتی خواب بوده ام بی صدا برگشته.
قند توی دلم آب شد. مثل ِ پسر بچه های پانزده ساله ی مغروری که از اینجا تا آسمان ذوق می کنند اما جیکشان در نمی آید.
بعد به خودم قول دادم که وقتی بیدار شد این جور وانمود کنم که هیچ اتفاقی نیفتاده.
انگار که هیچ وقت از من دور نبوده. و نه فقط خیالش که خود ِ خودش هم کنارم بوده تمام ِ این مدت.
یکهو این ساعت وامانده زنگ زد و من از خواب پریدم.
من چه ساده باورم شده بود. مگر که خوابش را ببینم!
 

4. حالا کار ندارم که این دو هفته اش دو سال گذشت ... بقیه ی عمر چه طور تحمل کنم!؟


5. حرف برای گفتن زیاد است اما مجالی نیست. باشد برای ِ وقتی که برگشتم.
این اجنبی ها عید ِ خودمان را که نگذاشتند برویم تعطیلات. ما هم به جایش تعطیلات ِ ایستِر ِ این ها را دو هفته می رویم سفر. 
حالا ما هی همین جوری برای اینکه نگویند مغز مبارکمان! به کُل تعطیل شده ( که شده ) از خودمان ذوق ِ پیش از سفر نشان می دهیم. 
دعایمان کنید ذوقمان محقق شود و سفرمان کوفتمان نشود و یک چیزهایی! کمی از ذهنمان دور شود.
( اگر نمی گویم که پاک شود برای این است که می دانم نه این سفر، که هیچ سفر ِ دیگری حتی آخرت هم از پس ِ این کار بر نمی آید.)

<img alt="Past%20Is%20A%20Terrible%20Place%20%20To%20Live.jpg" src="http://pinkpride.net/Past%20Is%20A%20Terrible%20Place%20%20To%20Live.jpg" width="573" height="655" />
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>.:My faLL :.</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://pinkpride.net/2007/03/my_fall.html" />
   <id>tag:pinkpride.net,2007://2.91</id>
   
   <published>2007-03-05T03:07:19Z</published>
   <updated>2007-03-05T05:14:50Z</updated>
   
   <summary> پاییز ِ من، دلبرکم اینجا پاییز است و مدام باران می بارد اما درختان همچنان سبزند انگار که بهار است. باورت می شود!؟ تو نباشی و بهار باشد! پاییز ِ من، عزیزکم اینجا هوا سرد است و من مدام...</summary>
   <author>
      <name>bacchus</name>
      <uri>http://pinkpride.net</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://pinkpride.net/">
      <![CDATA[<img alt="hand.jpg" src="http://pinkpride.net/hand.jpg" width="676" height="800" />


پاییز ِ من، دلبرکم
اینجا پاییز است و  مدام باران می بارد اما
درختان همچنان سبزند انگار که بهار است.
باورت می شود!؟ 
تو نباشی و بهار باشد!

پاییز ِ من، عزیزکم
اینجا هوا سرد است و من مدام می لرزم اما
نفس ها هیچ شکل و رنگی ندارند.
باورت می شود!؟
تو نباشی و نفس ها گرم باشند!

می دانی!
اینجا همه چیز هست، هر چه که بخواهی اما
بدون ِ تو ...
هیچ چیز ِ اینجا به کار من نمی آید
حتی هوایش.

پاییزکم،
پاییز ِ من،
من هیچ نمی خواهم
نه این بهار ِ دروغین را، نه این نفس های به ظاهر بی دغدغه را
و نه حتی یک لحظه زندگی ِ بدون ِ تو را.

یادت هست هنوز آن شب را
شبی که خاطراتمان را یکی یکی لا به لای کتاب هایم گذاشتی تا یادم بماند که ...
نه، نه دلبرکم، 
من خاطرات ِ خوب ِ گذشته را نمی خواهم.
من، من دلتنگ توام.

من در کنار ِ تو
باغی پُر از خاطرات ِ نو می خواهم.
که همه فصل اش زیبا باشد
حتی پاییز و زمستان اش.

وای
وای بر من و این همه دلتنگی.
تو بگو پاییزکم ... از پس ِ تمام ِ این فاصله ها
چگونه بگویم ات 
دوستت دارم ... دوستت دارم ...







_________________________________________________________________________________

<img alt="loungge.jpg" src="http://pinkpride.net/loungge.jpg" width="516" height="524" />


قرار بود پاییز بخوانم نامش را
حالا اسمش هر چه که بود بماند.
می پرسید چرا "بود" !؟
چون کشتم اش
در درون ِ خویش،
من ِ تنهای همیشه عاشق را کشتم!
حالا نشسته ام کنار مزارش و
این ها را می خوانم که بداند دلتنگش شده ام
اما خوشحالم
چرا که در این خانه ی سرد و بی نور کم تر عذاب می کشد.

_______________________________________________________________________________

<img alt="SELF%20ABUSE%202.jpg" src="http://pinkpride.net/SELF%20ABUSE%202.jpg" width="679" height="690" />


فکر می کنی اگه بری جایی که هیشکی نشناستت دیگه کسی هم توقعی ازت نداره اما زهی خیال باطل ...
آخه به من چه که بقیه نمی فهمن ؟
چرا همیشه من باید کوتاه بیام چون طرفم - حالا هر کی که باشه – نمی فهمه؟
چرا من باید سعی کنم که خوب نباشم چون همه گرگن؟
چرا نباید بقیه خوب باشن؟
سختمه 
می فهمی؟
سختمه که 6 ساله تموم دارم این حرفا رو تکرار می کنم
که هیشکی نمی فهمه
که من همیشه یادم میره که هیشکی نمی فهمه
کاش می دونستم چه لذتی توی خیانت و ریا و دروغ  هست که همه حسش می کنن و من نه
اونایی که دروغ نمی گن، راسشتم نمی گن
زندگی مثه یه بازیه
اگه بازی نکنی می گن که بلد نیس!
اگه بد بازی کنی باختی.
اگرم بهترین بازیکن باشی همه سعی می کنن شکستت بدن
اصلا مگه من چند سالمه؟
مگه بقیه ی 20 ساله ها چقد حالیشونه که همه انتظار دارن من صد در صد بی اشکال باشم!
مگه من چقد می کشم!؟
هر روز بیشتر از دیروز از حرف زدن متنفر می شم 
و هر روز بیشتر از دیروز همه توضیح می خوان
با این که به خودم قول داده بودم دیگه اینجا ننویسم مگه این که از خیال ِ راحت و خوابای بی کابوسم بخوام بنویسم ولی ........
دارم       
          م         
            ن                
                ف                
                     ج              
                         ر      
                           می شم 

متنفرم از این که باید توی همه ی رابطه ها سیاست به خرج داد  و اگه سیاست نداشته باشی به فاک میری. حالم از سیاست به هم می خوره.
حالم از نوع ِ بشر به هم می خوره. از همه ی آدما و سیاستاشون
آخه تا کی ....... تا کجا!؟
بسه دیگه ..............



]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>.: DaRkeSt PaiN eVeR :.</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://pinkpride.net/2006/12/_darkest_pain_ever.html" />
   <id>tag:pinkpride.net,2006://2.90</id>
   
   <published>2006-12-04T03:12:32Z</published>
   <updated>2006-12-04T03:54:55Z</updated>
   
   <summary> می شنوی؟ برای تو می خوانم برای فردا برای دل تنگی های در راه. برای دل ِ دلبرک ِ تنهایم برای تو. بشنو؛ این روزها حقیقت را از هر کسی نه، از هیچ کس نخواهی شنید. حتی آنانی که...</summary>
   <author>
      <name>bacchus</name>
      <uri>http://pinkpride.net</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://pinkpride.net/">
      <![CDATA[<img alt="4730323-md.jpg" src="http://pinkpride.net/4730323-md.jpg" width="650" height="488" />

می شنوی؟
برای تو می خوانم
برای فردا
برای دل تنگی های در راه.

برای دل ِ دلبرک ِ تنهایم
برای تو.

بشنو؛
این روزها حقیقت را
از هر کسی
نه،
از هیچ کس نخواهی شنید.

حتی آنانی که دروغ نمی گویند 
آواز حقیقت سر نخواهند داد.

این روزها گوش ها کَر ترند بر حقیقت
تا زبان ها.

می خوانم
برای آن روز که او
دیگر نخواهد بود در کنارت.

و اشک های تو را 
دیگر هیچ دست ِ عاشقی نخواهد زدود.

چنان که هیچ آغوشی
توان ِ در آغوش کشیدن ِ دل ِ تنگت را نخواهد داشت.

و آن روز، من
همچون دیروز و امروز و هر روز دیگری
از غم ِ تو خواهم سوخت
همچون شمعی آرام و خموش.

<img alt="Stormy.jpg" src="http://pinkpride.net/Stormy.jpg" width="603" height="595" />

________________________________________________________


- وقتی میگی دلت می خواد به فردا فکر نکنی و فقط توی زمان ِ حال زندگی کنی همونایی که بیشتر از بقیه باهات موافقن بیشتر از بقیه مجبورت می کنن که به آینده فکر کنی.
همه فقط حرفشو می زنن که "به آینده فکر نکن و گذشته رو فراموش کن" و مجبورت می کنن که مدام به این فکر کنی که اگه بعدا ً این جوری نشد چی کار می کنی! یا اگه اون جوری شد...و مدام گذشته رو مثله یه پُتک می زنن توی سرت.


- فکر می کردم اگه از اون محیط دور بشم همه ی مشکلاتم حل میشن اما هیچ وقت با فرار کردن مشکلی حل نمی شه.
حالا تمام ِ مشکلات ِ قبلی روی شونه هام سنگینی می کنن هیچی، مشکلات تازه ای هم پیدا کردم.


- دیگه واسم مهم نیست که کی چی میگه اما من دیگه در این مورد نظرم عوض نمیشه که حرف ِ دلتو  به هیشکی نباید بگی، به هیشکی...
نه؛ با این مردم نمی شه صادق و  رو راست بود. اینا نمی ذارن خودت باشی.
باید با هر کی مثله خودش باشی و خود ِ واقعی ات رو توی اتاق ِ کوچیک ِ تنهایی هات قایم کنی که دست ِ هیشکی بهش نرسه.
مصلقا ً هیشکی.
کاش می تونستم!


- چقد دلم گرفته از این همه باور ِ منفی که روز به روز بیشتر و بیشتر بهشون اعتقاد پیدا می کنم.
همه  آدمو فقط وقتی می خوان که سالم و شاد و سر حال و رو به راهه.
هیشکی نمی خواد وقتی مریضی، گرفته ای یا حالت بده کنارت باشه و کمکت کنه.


- امشب از هر قهوه ی تلخی تلخ ترم.
چقد دلم می خواست بگم یاد قدیما، یاد بچگی هام به خیر اما نه، یاد هیچ روز گذشته ای به خیر نباشه...

<img alt="G%20-%20Fustera%20VII.jpg" src="http://pinkpride.net/G%20-%20Fustera%20VII.jpg" width="550" height="827" />
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>.: From Hell To Neverland Or From Neverland To Hell :.</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://pinkpride.net/2006/10/_from_hell_to_nederland_or_fro.html" />
   <id>tag:pinkpride.net,2006://2.88</id>
   
   <published>2006-10-05T01:19:39Z</published>
   <updated>2006-10-10T13:38:52Z</updated>
   
   <summary> و تو آن جویباری که می خزد از تنگنای شب آوازه خوان و زلال آنگاه که ماه را مدهوش تر از هر شب ِ دیگر تنگ در آغوش می کشد. و من آن ماه ام در آغوش ِ تو...</summary>
   <author>
      <name>bacchus</name>
      <uri>http://pinkpride.net</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://pinkpride.net/">
      <![CDATA[<img alt="Asheghane_Havva.jpg" src="http://pinkpride.net/Asheghane_Havva.jpg" width="500" height="687" />


و تو
آن جویباری که می خزد
از تنگنای شب
آوازه خوان و زلال
آنگاه که ماه را مدهوش تر از هر شب ِ دیگر
تنگ در آغوش می کشد.

و من
آن ماه ام
در آغوش ِ تو
که می درخشد
انعکاسم در آسمان ِ شب.

ولمس ِ عریانی تو
همچون لمس ِ تن ِ رقصنده ی  ِ گندمزار است
در پیچش ِ باد.

و مبادا که روزی 
تو جاری نباشی
چرا که شب اش
من در آغوش ِ خاک
تا همیشه
از درخشش باز خواهم ماند.

و تو خوب می دانی
که شب  های
بدون ِ ماه 
یعنی چه!


 و من بدون تو
نه شبحی می شوم
و نه سایه ای سرگردان

بدون تو، من
هیچ می شوم و پوچ.

پایانی می شوم
بدون آغاز،
سرد و خاموش.

<img alt="Fade%20Away.jpg" src="http://pinkpride.net/Fade%20Away.jpg" width="562" height="450" />

_____________________________________________________


- اینجا شهر بودن و هرگز نبودن هاست. شهر خیابان های یک چهره ی همیشه غریب.
شهر آشناترین خیابان های هرگز طی نشده. شهر دلتنگی های پر هیاهو و شادی های خاموش!!


- بزار این جوری بگم .... یه عمر یه جا زندگی می کنی .... بعد خیلی بی مقدمه و یهویی تصمیم می گیری بری یه جای خیلی دور .... یه جای خیلی غریب .... بماند که اینجایی که یه عمر زندگی کردی هم غریب بودی!
انگار نه انگار .... خیلی چیزا عوض شده اما باز چه چیزایی هست که اونی نیست که می خواستی! همه چی یه جوریه .... دلت خیِِِِِِِِِِِِــــــــــــــــــــــــــــــــــلی تنگ می شه اما اصلا دلت نمی خواد که برگردی .... می فهمی؟!


- می گه: اینجا باید از سایه ی خودتم بترسی!!
میری قدم بزنی .... می بینی که سایه ات داره جلوتر از خودت راه میره !!


- چه قد حس ِ بدیه وقتی یه عالم حرف روی دلت تلنبار شده ولی نتونی چیزی بگی و بدتر از اون نتونی چیزی بنویسی ...

<img alt="WaY%20Back.jpg" src="http://pinkpride.net/WaY%20Back.jpg" width="500" height="641" />]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>Find Me In Sky,And Give Me My Wings,Frozen And Broken But,FREE</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://pinkpride.net/2006/08/find_me_in_skyand_give_me_my_w.html" />
   <id>tag:pinkpride.net,2006://2.87</id>
   
   <published>2006-08-08T01:51:47Z</published>
   <updated>2006-08-10T01:18:58Z</updated>
   
   <summary> می بینی؟ چه ناپیدا خاموش می شود نبض عشق و خواستن و تمنا در کالبد ِ روح ِ تکه پاره ام! شرمنده ام خداوندا از خویشتن که چشم و دل به وفای بندگانت دوخته بودم. بر خاکی که مادرانش...</summary>
   <author>
      <name>bacchus</name>
      <uri>http://pinkpride.net</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://pinkpride.net/">
      <![CDATA[<img alt="Face.jpg" src="http://pinkpride.net/Face.jpg" width="600" height="600" />



می بینی؟
چه ناپیدا
خاموش می شود
نبض عشق و خواستن و تمنا
در کالبد ِ روح ِ تکه پاره ام!

شرمنده ام خداوندا از خویشتن
که چشم و دل
به وفای بندگانت دوخته بودم.

بر خاکی که مادرانش 
همسری ندارند،
کودکان معصوم
وفا را از چه کسی خواهند آموخت!؟

و بر خاکی که پدرانش
در هر آغوشی می آسایند
جز آغوش همسران خویش،
کودکان پاک
محبت را از چه کسی خواهند آموخت!؟

____________________________________________

<img alt="Gun.jpg" src="http://pinkpride.net/Gun.jpg" width="600" height="452" />


1. شاید بهتر باشه از دلیل غیبتم شروع کنم؛
مریضی مادر، تصادف خودم، اتفاقی که واسه چشمم افتاد، مشکلاتی که واسه بهترین دوستام افتاد و من هم درگیر شدم، دوراهی ای که توش مونده ام و یه سری اتفاقات و مشکلات دیگه که یهو از آسمون به سر این بنده نازل شدن اگه یه خورده وقت واسم باقی گذاشته بود اما هیچ حس و حالی نذاشته بود ولی من هنوز سعی می کنم شاد باشم و بگم و بخندم و قوی باشم و غُر نزنم و... اما واقعیت اینه که خیلی خ س ت ه ا م .



2.  یکی از بهترین و در عین حال بدترین حالتی که ممکنه واسه یه نفر پیش بیاد اینه که بین آدمایی زندگی کنه که همه بهش اعتماد داشته باشن و فقط با اون درد دل کنن و به بقیه اعتماد نداشته باشن.
و اون یه نفر سنگ صبور همه باشه ولی نتونه با هیچ کس درد دل کنه و اون وقته که اون یه نفر مجبوره همه چیو بریزه توی خودش.
خب منم یه نفرم و مسلماً طاقتم یه حدی داره!



3.  بعضی وقتا تموم لذت زندگی،  رد کردن ِ یه پیر مرد نابینا از خیابونه
که از دستش میدی.



4.  دکتره داره معاینه ات می کنه. بهش میگی: می شه خودم هم گوش کنم؟
دکتره هم گوشیو میده دستت. میذاریش توی گوشت و قسمت آهنی ِ سردشو میذاری روی قلبت. 
مثه تاری که یکی از سیم هاش بریده باشه ریتم نامنظی داره. 
وقتی قسمت آهنیو از روی قلبت برمی داری و میذاریش روی گونه ات اونقدر داغ شده که فکر می کنی حتما ً جاش روی گونه ات می مونه.
به خودت میگی: هیچ فکر نمی کردم هنوزم انقدر داغ باشه ... !
دکترهم هیچ کاری نمی تونه بکنه جز همون توصیه های غیر ممکن ِ همیشگی.




5. تا حالا شده کسی سرشو بذاره روی شونه هات و اونقدر گریه کنه که توی بغلت خوابش ببره و بعد با خودت فکر کنی 
که این فقط آدما نیستن که سرشونو روی شونه های فرشته ها میذارن و یه وقتایی هم فرشته ها سرشونو روی شونه های آدما میذارن.



6. از <a href="http://1roze.com">بچه های یه روزه</a>  هم بابت این سایت ممنونم هوارتا!



7. راستی من از <a href="http://pink-pride.persianblog.com">اینـــــــــــــــــــــــــــــجا</a> اومدم]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>
